|
این دوتا بوم سفیدو چون فاطمه می خواست نوشتم...شماهم اگه یه وقت احیانا خواستین بگین کدومو می خواین...
بوم سفیدشنبه ظهر: کیوان:امروز23شهریوره...دوست باشیم باهم...ا...تولدت مبارک... ارسیا:بله...20سال پیش در چنین روزی من پا به عرصه ی وجود گذاشتم...(بیشتر میزنه...) محسن:200سال پیش... بوم:حدودا... یه نفر توی مسابقه ی تلفنی شرکت کرد...محسن پرسید اسمتونو با چه رنگی بنویسیم؟آبی؟ طرف:بارنگ قرمز کیوان:بله بله...رنگ آبی... محسن:دیروزم باخت...آخیییی... کیوان:اما واقعاعجب باخت به یادماندنی بود... موزیک غمگین... کیوان:ببخشید...آقاشهرام یه لحضه عذر می خوام...خبپرسپولیسم باخت...اصلامهم نیست...مهم اینه که تیم ملیمون بره جام جهانی... حرفای درهم برهم راجع به آبی وقرمز...(من هنوزم میگم...فقط منچستریونایتد...) بوم:دیگه تمومش کنین...بریم بخش بعدی... راستی قراربودامروزکلیپای جدیدپخش شه که کیوان نرفته واسه ضبط کلیپ،پخش نمیشه... محسن:امروز قرار بود پخش بشه...تقصیر کیوانه... کیوان کناربوم وایستاده وایمیلارو گرفته جلوی صورتشو از بغلش به دوربین نیگا می کنه...مثلاداره خجالت میکشه... آخربرنامه داشتن در مورد برگشتن به کودکی می گفتن... بوم:ارسیا خیلی جالب میشه توبرگردی به کودکیت... محسن:اره...شصت هفتادسال پیش... بوم:بیشتر...200سال...ولی نه...باز همه چیز از اول میشه...بی سوادی محسن!گریه های کیوان...ورجه وورجه های عباس...وایییی.... آهان...محسن یه ایمیل خوندکه آخرش گفته بود:مامان دوستت دارم،باباعاشقتم،آبجی هواتو دارم... محسن:ا...این که جمله ی منه... بوم سفید یک شنبه ظهر: محسن: ...یه سلام پرتقالی به توکه عین هلویی...یه توت فرنگی به توکه عین هلویی...یه سلام آلبالویی به تو که عین هلویی...همه شون شد یکی!! کیوان:(اینو خطاب به محسن گفت) یه سلام بانمک به تو که خیلی بانمکی...... ارسیا یه ایمیل خوند که گفته بود ابله ترین آدمیان آنانیند که با مسخره کردن شایستگا شاد می شوند... محسن:عجب!!!.... ارسیا:آدمیانی اندک تنها به هدف می اندیشندوبسیارکسانی هستند که هدفشان جز خانه نشین کردن همان گروه اندک نیست... محسن:همین آدمای ابلهی که یه سریا رو مسخره می کنن...همینو گفته دیگه...(اگه اشتباه نکنم ازاین حرفش منظورداشت...) آخربخش دانستنی ها کیوان گفت: ...ومحسن افشانی بهترین مجری دنیا شناخته شده... بعد یه جور باحال محسنو نیگا کرد...یه جورایی از قیافه ی کیوان می بارید که اینو واقعا از ته دل گفته... دوربین رفت روی محسن که برخلاف همیشه توی بخش دانستنی ها نرفته بود بیرون وروی یکی از مبلا نشسته بود...سرشو انداخته بود پایین وداشت لبخند میزد... یه جام آخربرنامه آقای بوم گفت:ا...شمابحثو عوض می کنین...مثلا می گین:راستی سریال دیشبو دیدی؟ پسرداییه بالاخره فهمید برادرشه؟؟؟.... محسن:ا...ا...ا... فکر کنم همینا بود... سحر
|
بهانه ما ![]()
يكي بود يكي نبود, زير گنبد كبود هيچ كس نبود ...
Home
|