◄ آبی تر از دریا ►

دلم برای کسی تنگ است که چشم های قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد....

 

TakImg  "خدایا نام تو نهایت امیده تویی که دل گرمم می کنی به فردا"  TakImg

 

فرشته ها دور هم جمع شدند و زیر لب نجوا می کنند.صدای یکی از آن ها را می شناسم او همان است که درست بیست و یک سال پیش با خواندن سرودی داشت همان بنده ی خوب خدا را همراهی می کرد تا به دنیا آید و در کنار مادری که صدایش همانند رویایی سبز ؛خواهری که مثل باران لطیف و پدری که بیکران بود درست مثل رنگها ؛قرار بگیره وزندگی کنه؛بزرگ بشه و هنرمند. 

یک هنرمند که از آستانه شروع کرده و تا پشت دریا ها ادامه خواهد داد.

کجاست جای رسیدن؟ 

TakImg

هنرمندی که دوست داشتنی بود و در آستانه و سلام بهار دوست داشتنی تر.

و امسال جای او برای فرشته ها خالی تر از چند سال پیش است. 

دلم عجیب گرفته!

فرشته ها دور هم جمع شدند و زیر لب نجوا می کنند وبرای او از خداوند خوب بودن و خوب ماندن را می خواهند و شمع های خواهش را آرام آرام روشن می کنند.

TakImg 

و امروز اطراف این هنرمند پراز قاصدک است ؛ این ها قاصدک های آرزو  هستند که فرشته ها به سوی او برای تولدش هدایت کردند به امید آنکه آن ها را ببیند!

 

TakImg  ¤¤ تولدش مبارک ¤¤  TakImg 

TakImg

 

"به یادگار می نویسم خطی ز دلتنگی"

جاده ها غریبند و افکار ما آشنا گاهی این افکار هم بوی غربت می گیرند و هدایت کننده ی خوبی نمی شوند اون موقع است که دل آدم وجودش را به سوی کمی دوست داشتن سوق می دهد.

TakImg

همه ی سلام ها قشنگ هستند مخصوصا وقتی به بهار باشه؛سلام به بهار زیبایی آفرینش رو ترسیم کرد و معنی کرد دوست داشتن بی چیز ما را تا بی نهایت. بهار فقط زیبا بود همین؛ و وقتی تمام شد غصه جوانه زد و بزرگ شد و دل همه را فراگرفت. و در نهایت آموخت به ما وسیع بودن وتنهایی را.

روز ها با شادی های توخالی تندوتند آمدند و رفتند و ما فکر کردیم که شادیم ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار بود،و غصه و غم بزرگ شدند تا تبدیل به یک جنگل به نام اندوه گردیدند و توی دل هر کسی یک درخت کاشتند.

بعضی ها اون درخت رو حس کردن اما باز خودشون رو گول زدن،بعضی ها هم تو دلشون هنوز نهالی کوچک و غیرقابل لمس است.

ما چندنفر اون درخت رو با تمام شاخه های خشکش  حس کردیم ؛اولش خواستیم که اون رو سبز و پر از شکوفه های صورتی ببینیم اما نشد و   از هجوم حقیقت به خاک افتادیم.و یه قبرستون بزرگ ساختیم که قبلا پایگاه لبخند ها ،اشکها،دل گره خوردن ها و سازنده ی خاطراتمان بود.قبرستونی که تمام این اشک و لبخند ها و خاطرات قرار توش دفن بشه ؛تا یه روز ی بیایم  سر مزار هرکدوم و لبخندبزنیم و گریه کنیم،اسم این قبرستان خاطرات" آبی تر از دریا" ست.

TakImg

آبی تر از دریا واسه این بوی مرگ گرفت که خوبی هایی که ما فکرمی کردیم ،سادگی های که ما از شون لذت می بردم، بهاری که ما دوست داشتیم؛همه نابودشدند؛سرما و برف روی همه روپوشوند و همه جارو پاک و سفید کرد مثل روز اول؛ به جاش چیزهایی مهم شدن که واسه ما اصلا مهم نبودن ،اون موقع بود که صدای شكستن طنین انداز شد.

TakImg

الان سادگی و خوبی جاشون رو با یه دنیای دیگه عوض کردن ؛دنیایی که ما ازش متنفریم واین شعار نیست !!!

ما عاشق پاکی ها و زیبایی ها هستیم  وحاضرنیستیم این عشق ودوست داشتن خودمون رو وقف  یه چیز بیهوده کنیم همین...

همیشه همه ی سلام ها به خداحافظی ختم می شوند و آدماها به راحتی فراموش می کنند و فراموش می شوند .

TakImg TakImg

ما آدم هایی هستیم که قراره از یادها سفر کنند.... 

وقدم هنوز گیج انشعاب بهار است.............. .

 

TakImg TakImg

همه ی ما تو زندگی با آدم های زیادی روبرو میشیم، رهگذرانی که بی توجه و بی هیچ تاثیری از کنار ما می گذرند....ولی گاهی از بین همین رهگذرها، کسانی هستند که شاید ناخواسته میشن تاثیر بزرگی توی زندگی !

اینجاست که دیگه یه رهگذر نیست، غریبه ی دیروز و آشنای امروز .......

شاید این قصه برای خیلی از شماها تکراری باشه.... اما گاهی تکرار بعضی از یادها شیرین تر از تلخی گاه گاه آن هاست

اولین بارکاملا اتفاقی دیدمش... اتفاقی که شاید اگر دریای چشمانش در آن موج نمی زد خیلی زود فراموش میشد

TakImg

اوایل زیاد به یادش نبودم اما هر روز یادش شیرین تر و حضورش پررنگ تر میشد.....

حالا آشنای کوچه های  بی کسی لبخندش بهاری تر و زیباتر میشد، ولی بالاخره یه روز این لبخند محو شد....و حتی اکنون بعد از گذشت نزدیک دو سال هنوز این غروب بی بهانه رو باور ندارم.

خیلی زود سلام ناقصمان به بهار مبدل شد به خداحافظی ای که بغض امانش نداد و در گلو شکست : خدا ............

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

 حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

 تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

TakImg

زیاد نگذشته بود که دلتنگی و بهتمان را با ترانه ای تسکین دادیم با آن که می دانستیم این نیز بگذرد....

آری.... ما همان ها بودیم که راضی به بغض تلخ و شکستن دل بنده ی محبوب خدا نبودیم!! اونم توی ماه محبوب خدا..... ولی باز چه کنیم آن ها که از جنس ما نبودند.

با این همه دل خوش کردیم به سفیدی بومی که عزیزی لحظه به لحظه به آن رنگی تازه می بخشید اما ...

هنوز نجوای " من بازیگرم، نه مجری! "توی گوش خیلی هامون تکرار میشه.... ولی باز هم سکوت کردیم .......باشه عزیز، هر طور که راحتی !

TakImg

TakImg

بعد از آن کار ما انتظار بود و انتظار....شمارش ثانیه ها برای شاید تکرار خاطرات بهاریمان تنها به این امید که امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن باشد..... توئی که می کوشیدیم در خاطرمان بمانی نه خاطره شوی !!

اما یادمه دوستی می گفت:

همیشه خواستنی ها، داشتنی نیست

و همیشه داشتنی ها، خواستنی نیست

هنوز کور سوی امیدی بود برای دوباره با تو بودن که هر روز فاصله ات از ما بیشتر می شد، همون طور که سهراب میگه:

TakImg

... و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
!!

و چه مبهم بود فاصله ی من و تو ..... فاصله ی ما و شما .....

خلاصه ی حکایت ما این بود : مسافری آمد و رفت و سایه اش نه بر جاده که بر دلم ماند ....

¤¤¤

قریب دو سال پیش وقتی اولین جرقه های ایجاد این وبلاگ روشن شد هیچ یک در این فکر نبودیم که تا کجا ادامه خواهیم داد....

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

 که همین دوست داشتن

 زیباست

TakImg

انرژی زیادی صرف اینجا کردیم... کم کم شد جزئی از فکر و وجود ما ....

همیشه می خواستیم از بهترین ها باشیم، نمی دانم تا چه حدی موفق بودیم اما خوشحالیم...

خوشحالیم از اینکه بودیم و حضور داشتیم....

حداقل خاطرات زیبایی برایمان به جا گذاشت، در این مدت با افرادی آشنا شدیم که دوستی های مجازیشان گاه زیباتر و صمیمانه تر از دوستی های دنیای واقعی بود.

خوشحالیم از اینکه بودیم و حضور داشتیم....

خوشحالیم که از طرفداران محسن افشانی بودیم، و یا اگر نبودیم این اسم را یدک همراه خود کشیدیم تا به اینجا رسیدیم.

تا اینجا همراهت بودیم و آمدیم چون تو خواستی....

و تو به من آموختی:

خواستن توانستن است و تو عین توانستنی.... مواظب خوبی هات باش و راز رسیدن همین است؛کافی است انار دلت ترک بخورد...

¤¤¤

TakImg

.... و این آخرین آپ ماست !!

دل کندن سخته.... همیشه اومدن وسلام ساده ست ولی رفتن و خداحافظ دشوار !!

این آمدن و حضور هم مثل بقیه آمدن ها و بودن ها، رفتنی دارد....

انگار زمان رفتن ما هم رسیده.... حالا به هر دلیلی !

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

خیلی دوست داشتیم این راهی که با هم قدم در آن گذاشتیم تا انتها ادامه دهیم اما گویا ایستگاه انتهایی ما اینجاست اما تو تنها نیستی هنوز خیلی ها سایه به سایه ی تو گام بر می دارند.

ما هم دریامون آبی تر از این حرفاست که " آبی تر از دریا " رو به این سادگی رها کنیم؛ خاطرات تلخ و شیرین دو سال رو اینجا دفن می کنیم فقط به یادگار.....

TakImg 

من به آن سوی پنجره عادت کرده ام؛

به آن سو که همه چیز آن قدر روشن است

که حتی تصورش را هم نمی کنی ....

.

.

اما فقط بگو

با جای خالی تو چه کنم ؟!

. " ته خط "

TakImg

پ.ن۱ :اینم یه تصوير متحرك (کلیک کنید) با نمك از محسن...ولي حجمش خيلي زياده !!

پ.ن۲ :خونه ی جدید " امینه و فرشته " (کلیک کنید)

پ.ن۳ :خونه ی جدید "سحر" (کلیک کنید)

پ.ن۴ :خونه ی جدید "فاطی" (کلیک کنید)

پ.ن۵ :دنيا يه روزنامه اس / با تيتري بهاری / که يه شب تو ايستگاه / اونو جا ميذاری ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 0:1  توسط ما چند نفر  | 

لبخند فرشته ها

 

Free Image Hosting

همه می پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟؟

چيست در بازی آن ابر سپيد، روی اين آبی آرام بلند

که تو را می برد اين گونه به ژرفای خيال؟؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟؟

چيست در کوشش بی حاصل موج؟؟

چيست در خنده جام؟؟

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگیي؟؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبی آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمی انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم؛ می بينم.

من به اين جمله نمی انديشم،

به تو می انديشم....

 Free Image Hosting

صدای فرشته ها به گوش می رسد،

سکوت را نوازش می دهند؛

و با نگاهی معصومانه پر می کنند

جای خالی امید را ....

 Free Image Hosting

و به یاد داشته باش:

Free Image Hostingپاییز بهاری است که عاشق شده استFree Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image Hosting تولدت مبارک فرشته آرزوها Free Image Hosting

 Free Image Hosting

 

Free Image Hosting

Free Image Hosting

 Free Image Hosting

Free Image Hosting

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:1  توسط ما چند نفر  | 

اتاق آبی خاطره ها

 

Free Image HostingFree Image HostingFree Image HostingFree Image HostingFree Image Hosting

آهای!! کوچه ی تنهاییم بدون تو هیچ....

آهای!! عشق اهوراییم بدون تو هیچ....

من از تبار صدای لطیف بارانم؛

آهای!! خنده ی بارانیم بدون تو هیچ....

صدای نبض نفس هام لحظه ای گم شد

طلوع لحظه ی رویاییم بدون تو هیچ....

پر از حضور شبانگاهی ات شده نفسم

نگاه خیس شب آبی ام بدون تو هیچ....

برای خواندن چشمان تو غزل شده ام؛

غزل غزل دل دریاییم بدون تو هیچ....

نشسته بر دل تقویم لحظه ام پاییز

بهارهای پر از شادیم بدون تو هیچ....

آهای!! شب زده ی کوچه ی خیال تو....من

آهای کوچه ی تنهاییم بدون تو هیچ.....

Free Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image Hosting 

Free Image Hosting نه می شه با تو سر کنم ، نه می شه از تو بگذرم
بیا به داد من برس ، من از تو مبتلاترم

بگو کجا رها شدى ، بگو کجاى رفتنى
من از تو در گریز و تو ، چرا همیشه با منى

کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست

دوباره تبت داره نفسمو می گیره ، دوباره هوا داره پى عطر تو می ره
این خونه بى تو طاقت زندگی نداره ، حتی نفس هام تو رو به یاد من میاره

کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست
Free Image Hosting

 Free Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image Hosting

در کنار همه خواب های تاریک من

                                گاه صدای بلند یک رؤیا

مرا و تو را از آن همه حباب های آرزو بیدار می کند

                                             کلید، ای واژه ی همیشه سبز

که مرا به دنبال خود تا رسیدن به انتهای نگاهت

            تا خیس شدن همه ی شاخه های معرفت من، می کشانی

بیا با هم دردهایمان را

                در کنار این همه دروغ های رنگ در رنگ

میان دو دیدار قسمت کنیم

پس کجاست حجله ی امید های آبی تو

ای شاعر!!!!

            این همه فرسنگ های دور از انتظار

                  این همه سیگارهای خاکستری خاموش، در ذهنت

این همه احساس های آبی

                که به خاطر ترس از رسیدن به همان نگاه قرمز

از همان اول متولد شدن خود را نفرت می کشند

          یا بیا تا برایت از این همه تیک تاک های به خواب رفته ی زمانم

تا صبح رخوتناک تو سخن را به ذهن بدوزم

یک سؤال می آید و

                     گاه می رود

                        و بی تو یک انتظار بر دلم

       حال ای صدای من

                                       تو که مرا آبی می خوانی

           بگو از آن همه زلزله هایی که آمدند و

تو در خواب بودی

بگو از آن نگاه قرمز که چه بی رحم پای بر روی قلب آبی من گذاشت

از آن همه سلام های نگاهم که بی جواب خشکیدند

                                                                     حال آخر

                                ای واژه ی همیشه سبز

بیا ای کلید

          تا با هم در انتظار

                        رسیدن به همان نگاه آشتی تو

تا خود صبح بلند بلند فریاد را فکر کنیم....

 Free Image Hosting

Free Image Hosting

  Free Image HostingFree Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image HostingFree Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image HostingFree Image Hosting

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
درهیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
می شود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
دست در دست پرنده،بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از >> کاش میشد<< هم نبود
هر چه بود احساس بود و
عشق بود و یاس بود....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:20  توسط ما چند نفر  | 

امید

 

با سلامی به دلهای آرام 



                                        Free Image Hosting ¤ آرزویم آرامش دلتان ¤Free Image Hosting

 

.

.

کاشکی!

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می اموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما می بخشید

و کمی مهر بانتر بودیم

کاش می شد دشنام

جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه گرم

به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم

راز این رود حیات

که به سر چشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان...   

 

Free Image HostingFree Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image HostingFree Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image HostingFree Image Hosting

بخند ای عشق، ای امید فردا

که من خندیدنت را دوست دارم

به باغ خاطرم،هر روز هر شب

تو رو تنهای تنها دوست دارم!

Free Image Hosting

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم،

بیا دوباره در این باره اشتباه کنیم

من و توایم که تنها گناهمان عشق است؛

عجب گناه قشنگی! بیا گناه کنیم!!

Free Image HostingFree Image Hosting

پ.ن:عکسا رو سیو کنین با سایز اصلی ذخیره میشن!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:52  توسط ما چند نفر  | 

تولد یک رنگی آسمان

 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمانیم

ازشیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیرکسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم 

MARMOLAK

عدد روز شمار داره نشون میده 25 روز از بهار دل انگیز خاطره ها گذشته. بهاری که توش ستاره های درخشان،رنگین کمون هفت رنگ وگل های بهاری رودیدیم،بهاری که طمع زیربارون قدم زدن رو چشیدیم،واین رویدادها باعث شد تا به یک شکل دیگه  به بهار نگاه کنیم،و عاشقش بشیم! همه ی اینها کنار هم قرارگرفتن تا دراولین روزبهار باصدایی که بیانگر صداقت ومحبت،بهش بگیم سلام بهار....

وحالا 25 روز از خداحافظی ما با این فصل بهشتی می گذره!

نمی دونم هیچ کدوم ازشما به یادمی آوریدیا نه!؟ اما درست 25 تیرماه 1387،چهارنفر هم سن،چهارتا طرفدار،چهارنفربا هم یکدل شدن و این وبلاگ را نمادی ازخودشون قرار دادند.برای ترسیم زیبایی ها،برای یادآوری خاطره ها،و هدف را ترویج هنر گذاشتند.

اسم وب رو گذاشتن آبی تراز دريا چون معتقدبودن دل همه ی نوجونا آبی تراز دریاست،آبی تراز آسمون،و عشق دلهای پاک این نوجونا به اندازه ی پرهای صداقت آبی است!

 

و امروز 25 تیرماه 1388 است یعنی تمام این زیبایی ها،تمام این اهداف وخاطرات،شدن یک ساله!

 

توی این یکسالی که گذشت خیلی تلاش کردیم تا یکرنگی رو براتون به نمایش بگذاریم،تا بهتون بگیم که عاشق تک تکتونیم.شاید از هدف اصلی خیلی دور شدیم اما چیزهایی گفتیم حرف هایی شنیدیم که لبریز از تجربه است.

وحالا می خواهیم به عنوان این وب بیشتر توجه کنیم،می خواهیم به اون هدف نزدیک شیم.واسه همین سعی کردیم همه چیزرو تغییربدیم که اميدواریم موفق بشیم....

 

سعی و تلاش ما دراین است که حتی المکان جدیدترین مصاحبه ها،عکسها و اخبار رو درمورد این هنرمند نسل جوان به شما بدیم ودرکناراون تلاش می کنیم بخشی ازفیلم های این بزرگوار که مورد نظر شماست را براتون بگذاریم تا شما هم بهره کافی  ببرید.درضمن سعی می کنیم کلیپ هایی که منحصرا به محسن افشانی تعلق دارد رو برای شما به نمایش بگذاریم که اکثرا حاصل دست خودمون است . امیدواریم موردتوجه شما واقع شود.

 

اگر در طی یک سال کم وکاستی در این وب بوده خواهشا عذر ما را بپذیرید و این قول ما را باور کنید که جبران خواهیم کرد .یک دنیا تشکر. 

"تولد آبی تر از دریاها مبارک" MARMOLAK

Free Image Hosting


Free Image Hosting


MARMOLAK

 

 من دل به زیبایی خوبی می سپارم

دینم این است

من مهربانی را ستایش می کنم

آیینم این است

من رنجهارا با صبوری می پذیرم

من زندگی را دوست دارم

انسان و باران و چمن را می ستایم

انسان و باران و چمن را می سرایم...

بگذار تا در این گذرگه

خود را با دوست گم کنم....

 

 MARMOLAK

و اين هم هداياي ما به شما به مناسبت آبی بودن آسمون دوستيمون :

ميكس آهنگ روي عكس هايي از بهانه ي بودن آبی تر از دريا

MARMOLAK دانلود کلیپ یک

MARMOLAK دانلود کلیپ دو

MARMOLAK دانلود کلیپ سه

ميكس آهنگ روي فيلم هايي ار بهانه ي بودن آبي تر از دريا

MARMOLAK دانلود کلیپ چهار

MARMOLAK

 

ما غریبه ی دیروز

     آشنای امروز

    و فراموش شده ی فرداییم

 

پس در آشنایی امروز می نویسیم

تادرفردای تلخ جدایی

بیادآوری مارا...........

 

MARMOLAKMARMOLAKMARMOLAK


پ.ن: دو تا عکس جدید از محسن  


Free Image Hosting by FreeImageHosting.net Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

 

دایی بهنام توی وبلاگش نوشته:

محسن افشانی  دوست عزیزم روز جمعه ۱۳۸۸/۴/۲۶

سر برنامه جمعمون جمعه حاضر شد تا برنامه ی جدید رو به من

تبریک بگه ..کلی با هم از خاطرات گفتیم و گپ زدیم

و از کارهای جدیدش گفت...و گفت که هنوز

سر سریال بازپرس به کارگردانی مهدی فخیم زاده

مشغول به کاره...

بعدشم چندتا عکس یادگاری گرفتیم و من ۲ تا شو

برای طرفدارانش انتخاب کردم تا جدیدترین تیپشو

ببینن... 

 

 Free Image Hostingبا تشکر از دایی بهنام عزیز (همون عمو باربد سابق) Free Image Hosting

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:1  توسط ما چند نفر  | 

قتل شمع ها!!

MARMOLAK 
((به نام خالق هستي))

MARMOLAKشاپرک ها اطرافم حلقه زدند و قاصدك ها منتظرند!!MARMOLAK

 

آبشار طبیعت موسیقی دلنواز خود را به صدا درآورده و موجودات خلقت را به جشن پرشور،

 

MARMOLAKمهر و محبت ، عشق و دوستی دعوت می کند.

 

آسمان صاف تر از همیشه است و خورشید بخشنده تر از قبل؛

 

MARMOLAK ستاره ها چشمک می زنند و با زبان بی زبانی شادی خود را اعلام می کنند

 

و دیگر از ابرهای بغض آلود خبری نیست...

این جشن زیبا این شادی شبنم ها فقط برای تولد جوانه ای کوچک است؛MARMOLAK

 

جوانه ای که باید در راه مقدسی قدم بردارد و وجود خود را بر همگان آشکار سازد...

 

و امروزسال روز تولد این جوانه است که دیگر نهالی کوچک است با اندیشه ای بیکران...

 

 MARMOLAK نفیسه جون تولدت مبارک...!! MARMOLAK

 

 

 

 ما تولد خودمون رو با قتل شمع ها جشن مي‌گيريم!!

 

MARMOLAK

MARMOLAK

 

   

 irkl4qjgd56l8gswr2rh.jpg  2uic4nmzu5mqzev6tyho.jpg

MARMOLAK
 
MARMOLAK
 
MARMOLAK
 
MARMOLAK
 
MARMOLAK
   
"امينه" و "سحر" و "فاطي"

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:1  توسط ما چند نفر  | 

خواهشا يه كوچولو فكر كن...

 
 
و چه زيباست "سلام" 
                 و چه تلخ است "خداحافظي"
                                           و رفتن و عاشق ماندن
                                                   كه دل از تكرار خداحافظی ات ميگيرد...                                                                                                                   
يك روز سبز بهاري يك روز آسموني  يك روز كه شاپرك زير بارون پر ميزد!با يه پسر آشنا شديم كه جنس بهار بود پسري كه خدا آسمون به اون وسعت رو تو چشاش گذاشته بود و به مرور زمان عاشق همون چشماي آسموني شديم.انكار نمي كنم وجود كاملا شيريني داشت يه آدمي بود كه همه جذبش مي شدند يه "آهنربا" بود و هنوزم هست!!  

روزهاي بهاري تمام شد و ما هنر "آقاي افشاني" رو چند جاي ديگه هم ديديم و اين عشق چند برابر شد.درصد دوست داشتنمون اونقدر بالا رفت كه تصوراتي "واهي" به مغزمون خطور كرد.مي دونم نمي توني يعني نمي خواهي كه اين حرفا رو باور كني شايد با خوندنش بدترين حس ممكن رو بچشي و مدام پيش خودت بگي دروغ همش يه سري حرفاي مسخرست كه يه ادم بيكار نشسته نوشته!شايد هم اصلا جزء اين آدم ها نباشي ولي مطمئنم حداقل يك نفر رو مي تونم آگاه كنم!اين حس رو خيلي تجربه كردم و مي دونم چقدر دردناك.قصد تحميل افكارم رو هم ندارم اينجا برداشت آزاده!

 

Picbaran

 

گاهي ما آدما خودمون رو گول ميزنيم و فريب ميديم! وجودمون رو بر اساس چيزهاي كاملا بي منطق بنا مي كنيم و يه برج ازش ميسازيم يه برج كه هر لحظه امكان خراب شدنش رو سرمون هست.يا يه كارايي انجام ميديم كه بي فايدست حرفايي مي زنيم كه كاملا بي معنيه و خودمون متوجه نمي شيم!

گل هاي بهاري!خوب مي دونم كه شب ها رو با گريه سپري مي كنيد و روزا رو با يادش.لحظه لحظه ي زندگيتون رو يك محسن نامي پر كرده.اين قدر كليپ ها و عكساشو ديدي كه از جلوي چشماي مهربونت كنار نميرن.شايد گريه هاي شبانه سوي چشاتو گرفته باشه!شايدم اونقدر بهش فكر كردي كه مي توني به راحتي يه كتاب از افكار و احساسات بنويسي.اما يه سؤال:

چقدر با وجود بهاريش آشنايي؟!اون چقدر از دل رنگين كموني تو با خبره؟!

ما فقط در حد چند تا مصاحبه شايدم كمي فراتر اونو مي شناسيم.فقط همين! و تمام وجود ما با يك كلمه واسه اون خلاصه ميشه و اونم "طرفداره"!كه خدا مي دونه اين سپاس ها و تشكرات از ته دل بوده يا ...!نه نمي خوام وجودشو زير سؤال ببرم!! اما همه چيز مثل يك سكه دو رو داره يك روي خوب و يك روي بد!و با فكر بهش چيزي از ما كم نميشه فقط كمك مي كنه دنيا رو بهتر ببينيم!

تمام وجودتو عشق و احساسات رنگي پر كرده!!اون آسموني فقط يه بهونس يكي كه مي خواي اين احساساتو بهش تقديم كني!

نمي گم تو الان از اين دسته آدمابي دنياي شما با من و خيلي هاي ديگه متفاوت! اما يه كم فكر كن و به خاطر خودتم كه شده عادلانه قضاوت كن و خودتو گول نزن!

مثل يه "طرفدار" عكساشو جمع آوري كن فيلماشو نگا كن و ازشون لذت ببر! دنبال امضا گرفتن برو! پيگير كاراش باش! اما خودتو فريب نده! و درست مثل يه طرفدار عادي باش نه يه "عاشق ديوونه"!!

مطمئن باش اين عشق عشق "واقعي" نيست!

يه طرفدار باش يكي كه تمام فكرش به "اوج" رسيدن هنرمندشه.ازش حمايت كن و جوري باش كه شايسته ي مقام محسن افشاني هست.

گاهي كاراي احمقانه اي انجام داديم كه هم خودمونو و هم اونو عذاب داديم!

 

Picbaran

 

نازنينا بياين بهترين كارا و متفاوت ترين افكارو براش روي صفحه ي روزگار رسم كنيم.افكاري كه آزاري نداشته باشه كارايي كه سربلندش كنه! بياين صادقانه خدمت كنيم و از روي احساسات تصميم نگيريم و هدفي رو انتخاب كنيم كه با ارزش باشه.

تمام حرف من اين كه به جاي گريه هاي بي نتيجه در عوض همه ي افكاري كه دارين و بي اساسه وقت با ارزشتون رو بذارين براي چيزهايي كه مهر "محال" روش نباشه!

ستاره هاي آسمون نوشتن اين مطلب هيچ نفع و ضرري براي من نداشته و نداره!

اما مي خواستم يه تلنگر كوچيك باشم تا شايد از خواب بيدا شيد.مي خواستم اونو واسه بازي دل انگيزش واسه خصوصيات خوبي كه داره بخواهيد نه براي تفكرات بي منطق.

نوشتن اين متن خيلي سخت بود چون ممكن منظور من اون طوري كه هست برداشت نشه..به قول سهراب: "هر يك از ما آسماني داشت در انحناي فكر"
اميدوارم كه آنچه در قلبم بوده رو به درستي توي اين دلنوشته جاي داده باشم و اين حرفها دل يكي از شما رو به زيبايي رنگ آميزي كرده باشه.


بیا و ظلمت ادراک را چراغان کن

                          كه يك اشاره بس است 

                                                 حيات ضربه ي آرامي است  

                                                                          به تخته سنگ"مگار"

"سهراب سپهري"

Picbaran


¤¤¤ دلنوشته ي امينه¤¤¤

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:16  توسط ما چند نفر  | 

شکفتن شکوفه ها

 

Picbaranدل تو اولین روز بهار، دل من آخرین جمعه ی سال؛ و چه دورند و چه نزدیک به هم ...

درست 4 اردیبهشت ماه بود،ماه بهشتی خدا،ماهی که خبر متولد شدن یک غنچه ی زیبا رو به بهار داد؛

بشارت بارون ...!

Picbaran

یه فرشته ی مهربون،دوست کوچولویی که هنوز پاک بود.یکی که حالا بزرگ شده با دلی رنگارنگ تر از رنگین کمان...

همون که با حضور مهربونش انگار مهربون ترین صداها در زمین پیچید...

سوز و نوای زمزمه ی جویبارها...

خدا می دونه که اون شب چقدر پدر و مادرش شاد شدند،چقدر برادرانش خندیدند و چه اشک ها ریختند.

خود خدا با خبر از سجده های شکر این خانواده...

روزهای آسمونیش رو گذروند و قد کشید،

Picbaranتا رسید به سن شیرین 14Picbaran

خاطره هایی رو خلق،آسمون نوجوونی رو طراحی و اسمش رو روی قلب خیلی ها حکاکی کرد...

PicbaranPicbaranPicbaran

آن قدر برای دوستانش ارزشمند بود که جدا شدن از او سخت ترین رویداد را برای هریک از آن ها رقم می زد.

سن کمی داشت اما وجود گسترده اش لبریز از عشق بود.حرف زدن با آن فرشته ی زمینی همانند نگاه کردن به دریای بیکران آرزوها بود...

خیلی وقت ها کمک کرد تا از یک سراب به ظاهر زیبا اما تلخ نجات پیدا کنیم.حرف های می زد که رد و انکارش غیر ممکن بود.برداشتن لبخند و جایگزین کردن گریه برای او کار دشواری بود...

" گاهی آدم های عادی چقدر بزرگن...گاهی هم زندگی عادی چقدر قشنگه...! "

" او آشناترین شکوفه ی بهاریست "

 

PicbaranPicbaranPicbaran

و امروز 4 اردیبهشت،ماه بهشتی است که شاپرک ما از پیش خدا خداحافظی کرد و به این زمین پا گذاشت؛مثل قطره ی باران صبحدم...

درسته...امروز شاپرک قصه ی ما می شه 15 ساله.

Picbaran" تولد بهترین شاپرک،شکوفه ی بهاری،طراح آسمان ها مبارک "Picbaran

" آبجی فاطی تولدت مبارک...! "

Picbaran

 

¤¤¤ 

و اما آخرین کلام؛یکی بود یکی نبود...

یکی بود،یکی نبود...

اون که بود تو بودی خدا...و اون که نبود ما بودیم...

تو رو به شرفت ما رو به خاطر نبودنمون به بودنت ببخش...!

Picbaran 

                                                                 با دست هایی پر از شکوفه های صورتی

                                                                                       Picbaran" سحر" و " امینه "Picbaran

 

 

Picbaran

 

Picbaran

  Picbaran

Picbaran

  Picbaran     

 Picbaran

 

PicbaranPicbaranPicbaranPicbaranPicbaranPicbaran

پ.ن:اطلاعاتی در مورد نقش محسن در سریال بازپرس پیدا کردیم...

همون طور که میدونید داستان با پیدا شدن جسدی در یک مجتمع مسکونی شروع میشه؛

و اما بنا به گفته ی روزنامه ی هموطن سلام (۲ اردیبهشت):

  محسن افشانی هم در سریال بازپرس حضور دارد؛ افشانی كه با بازی در سریال ترانه مادری در نقش یك جوان مثبت بین مردم معروف شد و طرفداران زیادی هم پیدا كرد، یكی از ساكنان ساختمان است كه با خانواده خود زندگی می‌كند. با پیدا شدن جسد، پای او هم به نوعی به ماجرا باز می‌شود. درواقع داستان سریال بازپرس در یك مجتمع می‌گذرد كه با پیدا شدن یك جسد در آنجا، بازپرس نیروی انتظامی به مجتمع می‌آید و برای پیدا كردن قاتل از همه پرس‌وجو می‌كند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:1  توسط ما چند نفر  | 

مجذورخاطرات به توان ابدیت...

سلام...یه دنیا سلام،یه دنیا عشق،یه دنیا محبت...

امروز دوست داشتم یه جور دیگه سلام کنم؛چون امروز یه روز عادی نیست...یه روز خاصه...!خاص...

 

"۱۱فروردین ۱۳۶۸"

یه روز بهاری...خدا می دونه چه موقع...؟؟یه پسر کوچولو توی یه خانواده به دنیا اومد...وقتی چشم باز کرد،آسمون تو نگاهش موج میزد...!

همه دیدن چشماش آبیه...!شاید کسی اون لحظه نمی دونست که این آبی چه وسعتی پیدا می کنه وقتی ۱۹ ساله شد...

و...

¤¤¤

بیا ره توشه برداریم،قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟؟؟

¤¤¤

 

امروز "۱۱ فروردین ۱۳۸۸"

تولد یکی از بهترین ها،پاک ترین ها ومهربون ترین هاست...

یه بنده ی محبوب...یه نور چشمی...!یکی که اومده بود تا بهار هر سالمون رو با خاطراتش بهاری کنه...

امروز این چشم آبی کوچولوی ما،پسر کوچولوی مهربون فصل بهار ۲۰ ساله میشه...

¤¤¤

 Picbaran

¤¤¤

بشنو همسفر من،با هم رهسپار راه دردیم،با هم لحظه را گریه کردیم.

ما از صدای بی صدای گریه سوختیم، ما از عبور لحظه لحظه قصه ساختیم.

از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم،ما عکس خود را بی هم و با هم شناختیم.

شاید در این راه اگر با هم بمانیم، وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم...!

¤¤¤

Picbaran

¤¤¤

تولد آغاز بندگی خداوند

و سرفصل زیستن در مسیر عاشقانه هاست

خوشا به حال آنان که تولدشان،

زیباترین روز دوست دارانشان است

¤ داداش محسن تولدت مبارک...! ¤

¤¤¤

Picbaran

 

 

 

به نام خالق شقایقی درآستانه تولد

 

تالحظاتی دیگر ماه باهاله ای نقره گون که گرداگردش راپوشانده باهمراهی گلهاکه زمزمه ی شادباش بیستمین تجلی صداقت و یکرنگی ازلبان شبستان به گوش می رسد وبلوای عظیمی راکه تدارک دیده اند درمیان آسمان خودنمایی می کند.درخطوط مبهم امواج،نقش حیرت انگیز آسمان برچهره ی آب نقاشی شده وموجی ملایم نقش صورتش رامی لرزاند.

عکس رقصان درختان درآب انعکاس زیبایی داردودست باد لای گیسوان سبزشان می پیچدواکنون...

سراغاز نجوای عاشقانه است.....

صدای پچ پچ درختان ازدورونزدیک برفضاطنین انداز شده است وصدای برخورد قطرات باران بازمین وسنگ هاکه اهنگ تولدصداقت راسر می دهد،همه حکایت از جادوی خالق دارد.

خالقی که وجودطبیعت رابه تسخیر کشیده وقلب شبنم های اسیر حصاربرگها رابه تلاتم دراورده است.

امشب دیگرسکوت برتاریکی شب پرده نمی کشدوهیچ شرارتی ازچشمان بی فروغ شب هویدا نیست.

خاک باران خورده،دیگربوی رطوبت نمی دهد بلکه بویصفا،صمیمیت ویکرنگی آن مشام رانوازش می دهد.

اینک جهان،مبهوت آن همه زیبایی شده است وحوریان دردل زمزمه می کنند:

خدایا آبی آسمان را چگونه بامهربانی چشم هایش درآمیختی؟

امانظاره ی چشمانش تنها این فکررابه ذهنمان القامی کند که تلالؤاین چشمان مرواریدگون، فقط عشق خدامی باشد، اوحتی بابهانه ی چشمانش سیل آرزوهاودعاهایی که آرزوی سرزندگی اش به سویش گسیل داده می شودرا به شقایق های باغچه هدیه می دهد وپرندگان را به چیدن زنبق ها تشویق می کند تازمانی که شادی دروجودش موج زند.

معجزه ی عشق در چشمان درختان خزان زده ؛دیده خواهدشدوعیش ونوش جوانه ها پابرجا خواهدبودواشک شوق درچشم های ابری، بهاری خواهد جوشید،لبهای بی قرار آب برای گفتن خواهد لرزیدوناقوس کلیسای عشق نوسان خواهدکردوخون درشریان های گل جاری خواهد بود...تاهمهمه ی درختان،تاقهقه ی باد،تاچلچله هانوید شادمانیش رادهند.

هربهار،در11فروردین ؛چشم های درختان به سمت طاق جهان گردون می چرخند؛تاخالقی که باغچه ای بهاری وپاک ترین موجودزمینی رابرصحیفه ی ایام رقم زد ،تحسین کنند،هم چنین بادست های کشیده شده شان ؛برای سلامتی این مخلوق دعا می کنند.

این بزرگترین آرزوی کائنات خواهدبود!

پس چراکسی نیست که ازسنگ نوشته ی قلبمان که باترک های خفیف زندگی وجودمان رابخواند.نمی دانیم، شایدزمانی که حتی ترنم های بهاری هم نتواند زندان یخی آرمان هایمان را آب کند.

توباحضورشگفتت خرمن زندگیمان رابه آتش کشی وباگرمی خورشید وجودت ،ذرات محبت را در درونمان به طغیان دراوری وباحضورت دربزمی که هر بهار 11فروردین ؛به پامی کنیم به اوجمان رسانی....

 

تولدخالق روزهای بهاریمان مبارک

 PicbaranPicbaran 

 

" خدایا نام تو نهایت امید        تویی که دل گرمم می کنی به فردا "

خدابه فرشتگانش گفت اوراهمراهی کنید،اونیز یکی ازبرترین بندگان من خواهدبود.

واودریک روزبهاری،باچشمانی آسمانی،باقلبی به پاکی برف،لبخندی به زیبایی لاله های سرخ ودلی به سرسبزی بهاربه زمین پاگذاشت.

وجودش برای همه ارزشمندبود؛برای مادری که مهربانیش به بام ملکوت می رفت،برای پدری که گرمی دستانش راهیچ چیزازبین نمیبرد و خواهری که باوجود سن کم دلی به وسعت دریاها داشت.

روزها می گذشت وارزش ومقام اوبالاترمیرفت؛تا آنكه کسی خانه ی دوست رابه اونشان داد؛باهمان آدرس همیشگی:

 

هرجاغزلی بینی وشعرنویی

هرجاکه دلی داردبه بهارنیم نگاهی!

 

واوهنردرک احساس را،هنرهنرمندانه ی خودرادرتئاترآغازکرد.اوکاغذی دیده ازجنس بهاروکتابی که تمام واژهایش ازجنس بلوراست.چیزهایی راتجربه کردکه کسی لمس نکرده!

کم کم پله هایی که به سکوی تجلی میرفت را آغازکرد.شروع این راه به دست آستانه رقم خورد!و این آستانه ی آشنایی مابا آبی ترین آبی هابود.

به واسطه ی اومن وتو،یک به یک باهم جمع شدیم ومادوتاشروع شد.آخرهرهفته روی کاغذی ازجنس بهارمی نوشتیم دیدارویک به یک فاصله هارابرمی داشتیم چون همیشه دل تنگ بودیم!

 

 پسربهاری ما دیگه هفته ای یک بارسلام نمی کرد هرروزباسلام کردن به بهارروزی زیباتررابرای مابه وجودمی اورد.زندگی رسم خوشایندیست امانه همیشه!بعداز 60 روز زیبای بهاری راپشت سرگذاشتن؛روزی آمدکه دیگر آنها تعبیرخوابی نبودندکه برای فردا دیده اند.نبودآنهاکابوسی شدشبانه،حتی عده ای تنهایی ماه راهم لمس کردند.

اما اندکی بعدبادیدنش درمدت زمان کوتاهی دریک چهارشنبه شبه رنگی نظاره گردنیادرکف دستان آسمانیمان شدیم.دستانی که از زمان آشنایی بااوهیچگاه پایین نیامده اندوهمیشه خواستارزیباترین هاوبهترین هابرای اوبودندوهستندوخواهندبود...!

امابازبایدتادل گرماصبرمی کردیم.خدامی داندکه چندشب راباسرودن ترانه ای برای دل گذراندیم تاسرانجام بهترین ترانه اغازشد.نیم شب ها تادوماه فضای لطیف وگرمی داشتیم اماسرانجام پایان یافت.

همه چیز تمام شدفقط خدای اومی دانست که چه قراراست پیش آید.هرروز را باخاطرات طلایی اوپشت سرگذاشتیم،تادراولین روزماه خداموقع افطاردوباره گل بهاررادیدیم.

من ندیدم دوصنوبر دشمن

هرکجابرگی هست شور من می شکفد!

اما من درماه محبوب خدا دیدم که دیروزخیلی هاوفردای آینده چه جوری نم نم بارون چشاش،گونه هاشوخیس کرده.

انتظاربهاررانبایدکشیدکه قهرکرده است!

روزهایی راهم به بومی سپید، به پاکی دلش پناه آوردیم.امازمانی آمدکه دیگر ازسلام های آلبالویی وپرتقالی خبری نشد وهمه فهمیدندکه گره هادارند ازهم باز میشوند،بدون آنکه کسی قادربه انجام کاری باشدواوبدون خداحافظی بوم دل هایمان را بانبودنش سیاه کردورفت...!

زمزمه ی هرشب ماشده بودخواندن ای صمیمی ای دوست وبرایش طلب "خنده ای ازته دل،گریه ای ازسرشوق" رانمودن!  گاهی هم همنشین شدن با باران....

 

می گن حضورهیچ کس درزندگی ما بی معنی نیست وخداوند درهرحضوری رازی راپنهان کرده....! 

درشب میلادضامن آهو دوباره خاطرات زنده شدند!کسی ضامنمان شد تادوباره اوراباصدایی گرفته وچهره ای معصوم ببینیم!

آنقدرتشنه ی دیدارتوام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم!

این روزگارخیلی عجیبه!!!درست شب شهادت آن امام بزرگوار رنگ سرسبزی رابه چشم دیدیم؛نمی دونم،شایدکسی فهمید که مادعامی خونیم...!

روزهایی رابادیدن یکی ازبهترین مخلوقات خاکی درزمین آسمانی شدیم.اوخاطره آفرین بزرگی است. کسی که از وصل ارتباطش بااون بالایی حرف می زنه،کسی که شکوفه هایی صورتی رنگ را به ما هدیه کردوگاهی هم با نازکردن گره های آشنایمان راباز کرد.همیشه درنگاهش بهاررادیدیم ودرس بهاری بودن را آموختیم.

مفهوم خواستن توانستن است رافهمیدیم!بی معنی بودن واژه ی غروررادرک کردیم،ویادگرفتیم که هیچگاه هست کننده از نیستی ونیست کننده ازهستی را فراموش نکنیم!

بادیدن هربرنامه بزرگ شدنش رابه چشم دیدیم .گاهی لطیف ترین غم دنیا؛یعنی،دوری را لمس کردیم،گاهی هم تمام ازدست داده هایمان رابدست اوردیم.

فکرکن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچارآبی دریای بیکران باشد!!

وامروز همان روزیست که خدابه اوگفت جایی که میری مردمی داره که دل می  شکنند؛تودل نشکن،غصه نخور و هیچگاه احساس تنهایی نکن...آخه من همیشه باهاتم،نگران نباش!

اون جابود که فرشتگان او راهمراهی کردندواویکی بودیکی نبوداین داستان راآغازکرد.

 

امسال بیستمین سالی است که فرشته های خدا دور هم جمع می شوندومی گن :

اونیز همان برترین بنده ی خداست....

 

تولدش         مبارک

 


باتمام دلبستگی هایم بایدروزی بروم!                                                 

روزی که تمام شبهای مرده ی زندگیم راحتی به خواب هم نمی دیدم 

رفتن از جایی که درهوایش نفس کشیدم                   

عاشق شدم....

وتمام ازدست دادهایمان رابدست اوردم!

رفتن از.......

عاشق دلی شدم به نرمی ولطافت ابرها؛

دلی که وقتی می گرییدومی بارییدوجودتشنه ام راسیراب می کرد....       

 PicbaranPicbaran

 

دلبستگی هامی روند

من می روم تومی روی

گرعاشق دلم شوی

من می روم،تومانده ای

دل راچنین توصیف مکن ؛عاشق ترین عاشقا

درکنج دل راهی بجوی تادر دلم غوغا کنی

غوغای من فریاد نیست؛اشکم بخواه وعاشقی

اشک دلم راتوبخواه،تادردلم غوغاکنی...

دلبستگی ها می روند......

"فرشته"

     

 

حرف شقایق ها

تمنا جون

اگه تو تاکسی ببینمشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگم که خیلی بازیت عالیه ! باور کن (باور کن با صدای خودش میگم !)

 

 

سمانه جون

من نمیدونم چی کار میکنم.شاید زبونم بند بیاد.احتمالا بهش میگم داداشی دوووست دارم تولدتم مبارک.

 

مهشید جون

منم بهش میگم خیلی دوست دارم...

 

 

مرجان جون

من از قدر خوشحالی گریه میکنم بعدش هم که از شوک در آمدم میگم دوست دارم زیادتا. 

 

مهسا جون

من اگه بودم خیلی با وقار و سنگین به ایشون سلام میکردم بعد که پیاده شدم میرم یه جایی که هیشکی منون نبینه مثلا w.c عمومی بعد اینقدر ذوق میکردم که حد نداره.

 

 

آیرین جون

من اگه تو تاكسي بشينم ببينم كه محسن بغلم نشسته
اول كه فكر ميكنم توهم زدم يا خوابم البته شايد تو روياهم نشه ديدش
بعد ميزنم تو گوش خودم ببينم واقا بيدارم بعد اگه مطمئن شدم نه بابا بيدارم صد درصد مردم اينجا بهشته
بهشششششششششششششششتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.....بهش چي ميگم؟؟؟ نمي دونم اگه انساني توي اون لحظه باشه حتما بر ميگرده چشاشو نيگاه ميكنه ميبينه خودشه بعد غش مي كنه...

 

الهام جون

اگه این اتفاق برام بیافته خیلی خوشحال میشم بعد هول میشم و نمی تونم باهاش صحبت کنم.

 

 

مارال جون

 من باهاش صحبت میکنم و میگم یکی از طرفدارای پرو پا قرصشم و آدرس وبم رو هم بهش میدم و..........

 

 

طاهره جون

بهش میگم "I LOVE YOU" و اینکه اصلا باورم نمیشه که از نزدیک دارم می بینمش.اگه هم تو ایران نبود مثلا تو تاکسی آمریکا بود اول بغلش می کردم،بعد اینارو بهش می گفتم.

 

زهره جون

یک دریا شبنم ، یک دشت شقایق ، یک آسمان ستاره تقدیم تو باد داداشی گل . « تولدت مبارک »

 

 

هما جون

بهش میگم شماره کیوانمو بده!

 

 نیلوفر جون

اگه من بودم البته چون این سوال خیلی محاله ولی بازم فرض میکنیم اگه باشه خب سلام می کنم بعدش هم هیچی دیگه... مثل بچه ی ادم میشینم قراره چیکارش کنم؟ 

 

صدف جون

من اگه محسن رو تو تاکسی ببینم خیلیییی تعجب میکنم شایدم قش کنم و بهش میگم آقای افشانی من یکی از طرفداران پر و پاقرص شما هستم و تا آخر عمر هم طرفدارتون خواهم بود. 

 

مهسا جون

زود زود از تاکسی پیاده میشم تا یه وقت جو گیر نشم ابراز احساسات کنم.

 

 

ملینا جون

والا من بار سومم هست که ایشون رو میبینم چون تو صدا سیما چند بار دیدم اگه بازم ببینم نه قش میکنم نه جیغ میزنم نه گریه میکنم نه میخندم فقط در جمله ای کاملا عاشقانه و دوستانه میگویم دوستتون داریم
دقت کردید دوستتون داریییییم.

 

آسمان ها آبی،

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پر وبال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟؟

ـ نه...

از آن پاک تری

تو بهاری؟

ـ نه...

 بهاران از توست...

از تو می گیرد وام

هربهار این همه زیبایی را...

 

چشمه ی آسمان

ميكس آهنگ خالي(كامران هومن)روي عكساي آقا پسر بهاريمون.   

خالی

 

ميكس آهنگ سلام بهار روي عكساي سلام بهار

سلام بهار

 

ميكس آهنگ غريبانه(احسان خواجه اميري)روي عكساي آقا محسن جوون نه نوجوون...

غریبانه

 

يه سري از صحنه هاي قشنگ 12 تا ماه محبوب...

ماه محبوب

 

Picbaran

گل ترین گل بهار، رنگ هاراهمه باهم دارد

رنگ فردادارد، رنگ فیروزه ی ابی دارد

یادسهراب کنیم؛ رنگ پرهای صداقت دارد

 درنخستین بهار ،چون گل از خاک رویید

چون نفس ازآُسمان هاجویید

چون خدادرتن اوروح دمید

دگرازخاک نبود، آسمان درنگهش پیدابود

جنس اومهتاب،

دل اوشاد

ولبش خندان بود

روزوشب درپی هم می رفتند

گل کم ازماه نداشت

کم کمک میوه ی فرداراچیدوبه امروزرسید

ودگرگل نبود ،آسمان دربرداشت

وچنان ابری بود، که اگرمی بارید

سیل اشک پیدابود

یاد ان روز کنیم؛که چه غمگین بارید

یادجویبار جاری شده برگونه ی اوتازه کنیم

که خدا می دانداحساس من وتو دران شب تاریک را

هرچه دیدم وندیدم همین بود

پاک وبی الایش

سبزوعاشق پرور؛

بارالها عمراوسرنرود            

یادروییدنش ازخاطرمان پاک نشود    

روز روییداوهمچنان سبزوبهاری،سرسبزباد!

 

 فرشته

 

 -امروز یک روز ویژه واسه آدمایی که از جنس روزهای بهارین وعاشق این روزها.تمام سعی مااین بود که این آپ هم بوی بهارو به مشام شمابرسونه که نمی دونم چه قدر این قاصد رنگ های صفا وصمیمیت به قولش عمل کرده وشماروبامایکی کرده.

اما هریک از این دل نوشته هاوچشمه هایی که چهره ی بهارو واسه شما به نمایش گذاشتن فقط وفقط کار دستایی بودند که سعی کردن از جنس بهارشند. ماچهارنفر به اضافه ی یه فرشته ی کوچولو که انگار دلش وسیع ترازدل ماهاست همه ی این کاراروبایک نیت انجام دادیم وتمام وجودمونو توی هریک از این نوشته ها ،عکسهاوکلیپها برای شمابه نمایش گذاشتیم واز هیچ آدمی که لذت ما رواز بهارنمی دونه و ادعای بزرگی هم می کنه کمکی نگرفتیم تا بهارنوجونیمون خراب نشه.

اینها همه زاییده ی ذهن نوجونایی هستند که کم کم دارن بهاروحس می کنند.

 

 

کلام اخر:

کارمانیست شناسایی راز گل سرخ

کارماشایداین است که

درافسون گل سرخ شناورباشیم.

شایدهم...

کارمااین است که

میان گل نیلوفروقرن

پی آواز حقیقت برویم.......

 

فرشته،نفیسه،سحر،فاطی وامینه

 

 

پیش کشی برای بهترین بهترینهای

روزهای بهاری!!            

Picbaran

پ.ن۱: عدد تولد آق محسن 3 هست...حالا  مي تونيد ويژگي هاي مربوط به عدد 3 رو با شخصيت آق محسن تطبيق بديد 

3: قلب تپنده زندگی : " سه " ها ایده آلیست هستند،بسیار فعال ، اجتماعی ، جذاب ، رمانتیک و بسیار بردبار و پر تحمل. خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یادبگیرند که دنیا را از دید واقع گرایانه تری هم ببینند.

عدد تولد اين جوري به دست مياد:

3=2+1=12=0+8+3+1=1380=1368+1+11

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:1  توسط ما چند نفر  | 

داداشی

سلام خدمت همه دوستای گلم

من نفیسه هستم

امیدوارم که حالتون خوب باشه و مثل این ایام شما هم دلاتون رو خونه تکونی کنید و هر چی کینه و دلخوری و نفرت و .... رو از دلتون بیرون بریزین

 

من اومدم که یه چیزی رو بهتون بگم که اگه بعدا بهش برخوردین تعجب نکنین

 

اومدم بگم که من توی آدمای دوروبرم خیلی دنبال یه نفر گشتم تا توی ذهن و قلبم اونو داداش خودم بدونم آخه من داداش ندارم اما هر کسی رو که در نظر میگرفتم وقتی اونو توی ذهنم داداش خودم تصور می کردم میدیدم یه چیزشو  دوست ندارم

 

حالا ماجرای طرفداریه محسن از کجا شروع شد ؟

توی اون چند وقتی که ما دو تا از تلوی زیون  پخش میشد کم کم زمزمه ی صورت و سیرت این آقا محسن به گوش ما رسید ای یکی دو باری  نشستم و نگاش کردم همچیمن کمی تا قسمتی ابری رفتیم تو نخش بعد سلام بهار پخش شد تقریبا هر روز به استثنا اون روزایی که امتحان داشتم نگاه می کردم

اما امینه هر روز نگاه میکرد نه این که بگم امینه به درس اهمیت نمیداد نه من غاط بکنم اما شده بود یه روزنه امیدی که امینه به امید دیدن محسن عالی و  سریع درساشو می خوند از وقتی که سلام بهار شروع شد دیگه طرفدارای محسن از این که هر روز میدیدنش اروم و قرار نداشتن اما من خیلی اون احساسی رو که بچه ها داشتن نداشتم حالا میگم چرا .

 

آقا سلام بهار که تموم شد حسابی طرفدارا دمغ بودن اما از اونجا که قسمت این بود که دل اونا نشکنه پای ترانه ی مادری اومد وسط و خلاصه بعدشم ماه محبوب یادتونه که وقتی محسن از ماه محبوب رفت اینجا چه وضعی بود خب به قول خاله شادونه  خدااااااا  رو شکر

 

حالا میگم چرا من مثل بقیه اون احساسو نداشتم : ببینین من هر کار میکردم نمی تونستم محسن رو مثل بقیه دوست داشته باشم یعنی دوست داشتم برنامه هاشو ببینم اما .....نمیدونم چه جوری بگم خودتون بگیرین

نه اینکه بخوام با زدن این حرفا خودم رو نزدیک تر به محسن جلوه بدم نه امیدوارم حرفمو باور کنین

اما کم کم به این فکر افتادم که محسن رو توی ذهنم به عنوان یه داداش

در نظر بگیرم انگار این قالب خیالیه ذهن من با محسن پر میشد

به خ د ا نمی خوام خودم رو از بقیه جدا بدونم و احساسات شما رو نسبت به محسن زیر سوال ببرم خواهش میکنم باور کنین

 

اما من از این به بعد تصمیم گرفتم که محسن رو یه داداش برای خودم بدونم حس میکنم که  اگر احساس کنم محسن داداشمه خیلی بیشتر از الان و مثل یه خواهر میتونم دوسش داشته باشم

 

اگه به علت طولانی بودن پست زدین اومدین پایین این آخرش رو خوندین و تعجب کردین باید بگم که باید کل پست رو بی زحمت بخونین

 

من این پست رو دو سه بار دیگه و مخصو صوص توی عید هم میذارم تا همه ی دوستامون که خیلم زیادن این موضوع رو بفهمن تا اگه بعدا کنار یا روی عکسا دیدن نوشته برای داداش محسن تعجب نکنن

 

برام مهم نیست که چند نفر با خوندن این مطلب بهم خندیدن چون اینم یکی از  تصمیمات  منه و من برای تصمیماتم خیلی خیلی ارزش قائلم  مخصوصا برای این یکی

 

این دو تا عکسم برای طرفدارای داداش محسنم گذاشتم

(ببخشید شانس من کچل فعلا همه سایت ها با من لج  کردن و  نمی تونم عکس بذارم بعدا چند تا خوشمل براتون میذارم )

 

خدافظ                                                         158  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:26  توسط ما چند نفر  | 

خانه ی دوست کجاست؟؟؟؟؟

سلام...
شما درساتونو بخونین اصلا نباید بیاین نت...باشه؟؟؟آفرین دخترای گل...برین به درس و مقشاون برسین چی کارتون به نت؟؟؟؟...بله دیگه الان متنبه شدین...خدا رو شکر...
ماه محرمم به همتون تسلیت می گم...
خب؟؟؟؟...چلچله یه چیزی واسه این شازده پسر ما نوشته محشره...من که این نوشتشو خیلی دوست دارم...
همتون شعر نشانی رو خوندین یه بار دیگم بخونینش...آخه ربط داره به نوشته ی چلچله...


خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار ..
آسمان مکثی کرد..
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید..
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت..
نرسیده به درخت..
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است...
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است...
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می آرد..
پس به سمت گل تنهایی می پیچی..
دو قدم مانده به گل..
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی..
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد..
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی ..
کودکی می بینی ..
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور..
واز او می پرسی..
خانه ی دوست کجاست؟..


خب حالا بریم سر شاهکار چلچله...

محسن جان بیاد آور آن روزی را که مظلومانه گریستی و هر قطره ی اشک تو هزاران چشم را ابری کرد...این همدلی از کجا سرچشمه می گیرد آیا از زیبارویی و چشم های آبی و شهرتت؟؟؟شاید از آن هزار چشم باران آلود هزار و یک چشم به خاطر مادیات آن گونه گریستند..؟؟اما هستند معدود چشم هایی که آبی نیستند و آب آبی اشکهایشان از صداقت دلشان سرچشمه می گیرد و در آن روز آنقدر گریه کردند که از آن لولوهای گران بها بر قلبشان سیلی آمد که سد بغض را در گلویشان شکست...
به خاطر بیاور آن روزی را که همه از صداقت و یک رنگیت سخن می گفتند آیا  واقعا صداقت چشم هایت از صداقت قلبت است؟؟؟؟
محسن جان بدان که هنوز این برایم به اثبات نرسیده ولی به امید آن روز که ببینم سوسوی رنگ آبی دلت به عرش رسیده...

خوشگل بود دیگه؟؟؟

من برم دیگه...با آرزوی بیستای گنده گنده برای شما....


دلم احساس غم دارد
در اين انبوه ويراني
كمي تا قسمتي ابري
و شايد باز باراني

آبی و آفتابی باشید
ف  ا  ط  ی


نگین زهرا جون یا آدرس میلت بزار یا نظر معمولی بزار...


Picbaran
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:42  توسط فاطی  | 

به به...چه روزی!!

Tinypicسلام سلام سلام...

امروز یه روز خاصه....خیلی خاص....اگه گفتین چه روزیه؟؟؟

خب معلومه دیگه...

 

تولد امینه جونمه...

 

خب...پس چی شد؟؟؟

شعر تولدو بخونین دیگه...!!!

 

تولد تولد

 

تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک....!

 

یه سال بزرگتر شدی،چه قد بلندتر شدی...

 

(ای بابا...شما چرا این قدر آروم می خونین؟؟؟ بلندتر...)

 

الهی 10000000000000000000 ساله شی...خرم وسالم باشی....

 

وای...امینه جون تولدت مبارک...

شمام به امینه تبریک بگین دیگه....

 

تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم

 یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو

 ***** تولدت مبارک عزیزم ******

 

 

Tinypic

وای...وای...داشت کیک تولدو یادم می رفت....!!!

بفرمایید اینم کیک....

 

 

 

Tinypic

شلوغ نکنین...شلوغ نکنین...به همه میرسه...

این تیکه اولی مال خود امینه...این یکی مال فاطی...اینم مال نفیسه جون...

مهسا جون،عاطفه،معصومه،

سمانه،ستاره،هما جون، ساناز،

پریسا جونم، نیلوفرجون، ندا وپانیذ

پرنیان جون...

آقا سینا...Big bang... و....(هرکی از قلم افتاد ببخشید دیگه...)

فکم افتاد....

ای بابا خودتون بیاین جلو دیگه....

بچه ها...بچه ها...آروم باشین...فکر کنم عمو باربد جونم داره میاد...

.

.

.

وای...وای...دیدین چی شد؟؟یادمون رفت به محسن وکیوانم کیک بدیم...اشکال نداره!! داداشیا بیاین کیک...ا...پس سیاوش کوش؟؟؟آهان اومد...بفرمایید این واسه شما... راستی تولد گذشتتون مبارک جناب سیاوش خان...

Tinypic

کیک به همه رسید؟؟؟خب...خوبه...!!!

تا یادم نرفته کادوها...

این کادوی من...امینه جون تولدت مبارک....

Tinypic

Tinypic

تولد آغاز بندگی خداوند وسرفصل

زیستن در مسیر عاشقانه هاست...

خوشا به حال آنان که تولدشان

بهترین روز دوست دارانشان است...

 

چقدر کادو...!!!

Tinypic

امینه جون چقدر دوستت دارن...

دستتون درد نکنه بچه ها...!!

من رفتم ولی شما به امینه تبریک بگین ها...

 

Tinypic

        ودر آخر 

                     بهترین چیز   

                     رسیدن به نگاهی است            

                     که از حادثه ی عشق تر است...

                                              (سهراب سپهری)     

 

دوستتون دارم...زیاد تا...

سحر Tinypic

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 6:26  توسط ما چند نفر  | 

سلام

من این چند وقته که پیدام نیست نمرده بودما..باور کنین !!!!...خیلی ممنون که باور کردید...اینقدر دوری از نت سخته...نمی تونین حس منو درک کنین...فقط من این رنج  عظیم تحمل کردم...
به به پاییزم تموم شد و دوباره این زمستون  سرد گوگولی مگولی اومد...
آخرای همین زمستون گوگولی مگولی بود که ماها  می گفتیم :

می نویسم دیدار

تو اگر بی من و دلتنگ منی
                 
 یک به یک فاصله ها را بردار

یادش بخیر چه روزایی بود...رسم دنیاست دیگه....اسمشم روشه روزگار....روزگاری که فعلا زمستونیه...
امتحانام که شروع شده  و شمام دارین خرخونی می کنین...من واقعا به بروبچ درسخون افتخار می کنم...اصلا باور نکنین.....
و.........................................................
اصلا می دونین چرا من امروز آپ کردم؟؟؟
خب نمی دونین دیگه......
الان ساعت 2:16 صبح روز 2 دی یعنی این که الان امینه یه سال بزرگ تر شده......

گرفتین چی شد دیگه؟؟؟؟
                                   پس به عبارتی امروز تولدامینست......






امینه خانومی تولد مبارک....
بزار یه دفعه ی دیگم بگم...
تولدت مبارک.....


ایشالا سال ذیگه همین موقع به تموم آرزوهات رسیده باشی......

زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد...

چشمانت را باز کن...

دلت را بیدار کن...

رویاهایت را صدا کن...









دوستی هدیه ای یپیچده در روبان نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه

کند .دوستی قلب من و این دل توست که در این راه بهم هدیه کنی......





شما فک کنین این کیک و شوکولاتا واقعین و
سعی کنین با لذت بخورینشون.....



Picbaran


   غروب یک غریبه  
دنیا عجیب غریبه
 یکی کناره دریا
یکی دریا ندیده
یکی ثروت شاهی
یکی دسته گدایی
یکی عاشقه خسته
                       یکی دلش شکسته                       




بچه ها شرمنده که جوابتون نمی دم ....این کار واسم ممنوع کردن....
  

Picbaran


Picbaran   زمستونتون بهاری...
آبی و آفتابی باشید...

 **فاطی**





+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 2:56  توسط فاطی  | 

یه شعرناناس اوردم.....

شیلام

خانومیا.خوفین.؟؟؟؟؟

من اومدم باچندتامطلب جدید.....

خب من اینقدبه فرشته گیر دادم که به مخش فشاراوردویک شعر خوشمل دروصف محسن  گفت..

بادقت بخونینش......من که خوشم اومدشمارونمی دونم......بااجازه یه جیگرم فاطی(یه کم تقلید..........جیگرت....)

 

توهستی آن که من دیدم درونش

بدیدم عشق رااندزخونش

بدیدم ابی جفت نگاهت

بدیدم اسمانیس عشق نابت

 

من اندرآسمانت ابرهستم

من اندرآن نگاهت غرق هستم

بدان گونه که گرگریدنگاهت

ببارداین دوچشم بسیاربرایت

 

نمی خواهم بگویم عاشقم من

نمی خواهم کنم اغراق نیزمن

ولیکن مهرت من بدیدم

دران ماندم هنوز ای نازنینم

 

دهم پندی تورا گرچه صغیرم

نذارگردی زپیشش خواربهترینم

بمانی همچنان لبخندبرلب

بگویم این دعا هرروزبارب....

 

** فرشته **

تخلص فعلاچلچله

 

بچه ها جونی این بیت اخری رو فرشته طنزم گفته:

بمانی همچنان لبخندبرلب

نکن از باد شهرت یک دفعه تب

ان شاالله که نمیشه این شکلی......وهمه می دونیم که چی؟؟؟؟؟که این شکلی نیس!!

فاطی منم خارجی بلدوم.!!!

ببین چه شعرخارجی گفته فیشته جونی.......

به قول خودش دلت بسوزه.....

فرشته خانومیه ماتمامشوبافکر گفته ومعنی داراگه یه کم توش فک کنین می فهمین!!!!!!تازه اینوسرکلاس تحقیق وپژوهش برای معلممونم خوندوگفت درخواستیه وواسه محسن افشانیه(وای که چه همه من سوتی دادم سرکلاس این خانوم..فک کنم فهمیده.....)هنوز ویرایش نشده واسمیم نداره..متاسفانه ولی دراولین فرصت.........درست میشه!!

 

خوب همه که از کنسرت حمیدخندان وحضور سیاوش ومحسن خبردارین دیگه....دوتاازعکساروواستوگذاشتم باقیشم ببینددیگه....

 

 

 

اینم حتمامی دونین که محسن وسیاوش رفتن اصفهان....اون مصاحبه روهم که خوندیدن دیگه.....منتظر فیلم ضامن باشد.حالا واسه اونایی که عکساروندیدن(که مطمئنم که همه دیدن)

اینم عکساش..................

 

 

 

 

عکسامال وب بهنوش جونی وتبسم  وپارمیداجونه..البته یکی روخودم باکلی زحمت پیداکردم اخه نمی خواستم اسمی روعکساباشه......

 خب اینم ازاین

من رفتم ولی دوباره برمی گردم

دووووستون دارم

امینه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:23  توسط ما چند نفر  | 

عنوان بی خیال

 

Tinypic

سلام

از قدیم گفتن پنجشنبه و جمعه روز آپ کردنه...ما نیز چون می خواهیم به این سنت حسنه عمل کینم آپ می کنیم....

اول این شعر داشته باشین که سروده ی لی لی جونه ..شعر نویی است بس زیبا..

 

به خاطر افشانی.......دخترا شدن روانی

ماجرا از وقتی بود

که ما دو تا شروع شد

یه پسر چش آبی 

غلغله ای به پا شد

چند روزی بود که همه

از محسنه می گفتن

یکی می گفت عینکش

وای که دورش بگردم

بعد از اون سلام بهار

داشت انگار مهره ی مار

وقتی از تلویزیون

تبلیغ فیلم پخش می کرد

توی دل هر کسی

غوغایی به پا می کرد

طرف کت و شلواری

تو  ترانه مادری

وقتی که فیلم شروع شد

دیدن که اون تنها نیست

یه آدم خوش تیپ که

نمره ش بود بیست بیست

تو فیلم اسمش بهرام بود

خوش تیپ تر از پویا بود

چند روزی بود که اونم

ورد زبونشون شد

خلاصه فیلم تموم شد

ماه محبوب شروع شد

یه چند روزی محسنه

مجری برنامه شد

وقتی گذشت یه چند روز

پرتش کردن به بیرون

عجب ضد حالی بود

 یه ضد حال ناجور

چند نفری طرفدا

پیدا کرد اون چش آبی

اما بیشتر مردم می گفتن سیا خیرابی

یه روز فاطی به من گفت

کدوم یکی بهتره

مونده بودم چی بگم

کدومو بگم بهتره

خوب که فکرامو کردم

نتیجه گیری کردم

می گم به لج فاطی

 سیاوش خیرابی

 

غرض ورزی های لی لی کاملا مشخص بود دیگه؟؟؟؟؟؟؟

خب چه خبر از مدرسه؟؟؟....روزا توی کلاس یه جور شکنجه میشم شبام خواب مدرسه میبینم... شبم ولم نمی کنن...

چند تا دانلودی........

پویا رفته بود واسه ماشین نغمه آینه بخره

کلیک کنید

 

پویا می خواست بره از نغمه واسه شکستن آینه ی ماشینش معذرت بخواد ولی نغمه بهش محل نذاشت....

کلیک کنید

 

پویا به نغمه گفت می خوام باهاتون ازدواج کنم و نغمه حالشو گرفت پویام مثل این شکست عشقی خورده ها رفت توی خیابونا چرخید...

کلیک کنید

 

بعد از این که بهرام آینه ی ماشین نغمه رو شکست شبش پویا و بهرام پیش هم خوابیدن و پویا به بهرام گفتش که کار بدی کردی آینه رو شکستی....

کلیک کنید

 

پویا واسه نغمه یه گل خریده بود مثل این توهمیا گل رو نگا میکرد بعدشم کلا رفت تو عالم هپروت....

 کلیک کنید

 

تیکه های ماه محبوب شب دوازدهم قبل از اخبار ورزشی....

کلیک کنید

کلیک کنید

کلیک کنید

کلیک کنید

 

این سایتی که من فایلا رو باهاش آپلود می کنم کاربر زیاد داره و ترافیکشم زیاده واسه همین هر چند وقت یه بار یه سری از فابلا رو غیر قابل دانلود می کنه تا ترافیک بیاد پایین و دوباره فعالشون کنه ممکنه شما الان بیاین دانلود نشن ولی 10 دقیقه یا دوساعت یا یه روز دیگه بیاین درست شده باشن...

واقعا چرا همش یه ساعت مونده به مرد مجهول فیلم سینمایی رو عوض می کنن ؟؟؟؟؟؟؟ این صدا و سیماییا رسما تعطیلن....

 

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی،

دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی،

غذا نیست که بهش ناخونک بزنی،

رفیق نیست که بهش کلک بزنی

عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی !!

 

خوش بگذره...

آبی و آفتابی باشیدTinypic**فاطی**

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:39  توسط ما چند نفر  | 

چندتاموضوع بایدروشن شه این شکلی نمی شه!!!!!!!!!!

اول سلام

بچه ها بایدبه خانوم ساراجون ج(حرف اول فامیلشه) که نظر خوصوصی داده بود بگم ما اصلافکر عشق وعاشقیوازاین چرتوپرتانیستیم.

 مافقط طرفداریم هزاربارگفتم ماطرفدارشیم ماهاعلاقمند به هنرهنرمندانه ی محسنیم نه چیزدیگه ای وکاملاهم می دونیم که اصلا محسن داخل وب مانمیاد وممکنه ماها اصلاواسش مهم نباشیم(اخه اون شب گفت من مخاطبای خودم احسان علی خانی طرفدارای خودش شایدهمن طوری گفت اما من...)

اصلا واسه من یکی مهم نیست که حالا محسن بیادووب ماروببینه وخوشش بیا قصدما این که طرفدارای محسن خوششون بیاد چون مااطلاعاتی رو می گیم که تمامشومحسن می دونه ولزومی نداره که بیاداینجا. ماها هدفمون اینه که با همسناواونایی که ازنظراحساسی مث ماهستن ارتباط برقرارکنیم به نظرمن ماهاراحت تر همیدیگه رودرک می کنیم.وب ما 40 درصداطلاع رسانیه 50 درصد احساسی 10 درصدم واسه خودمونه که جای بیان دلیلش اینجانیست ........باورکن اصلا هدفم توهین یا دعوانیست اخه حرفت واسم زورداشت .(البته این دیدمنه)

 


الهی من قربون همه تون برم که اینقدرگلین ومی خواین مارودل داری بدین.

ناناسای من ما ناراحت شدیم که محسن رفته ومی دونیم که یه روزدوباره برمی گرده اماما بیشترازاین ناراحتیم که نامردی کردن درحقش ..مهم نیست که رفته مهم اینه که چه شکلی رفته!!!!!

محسن به قول فاطی جونی بارضایت رفت به نظرمن محسن خیلی قویه واعتمادبنفسش خیلی بالاست. نظراتون

منم نمی دونم وبی که نفیسه معرفی کرده راسته یانه امامنم نظردادم .

یه چیزدیگه شما که نظرمی دیدن (به این وبه اقای مازندرانی) به نظرمن دنبال برگشتن محسن نباشین فقط بهشون ثابت کنین که محسنم طرفدارخودشوداره وماهاالان ناراضی هستیم ازبرنامه شون ناامیدشون کنین ازبرنامه (چه سنگ دل شدم ها)اونالیاقت محسنونداشتن.

درضمن بچه ها جونی به اقای علی خانیم توهین نکنین منم قبولش داشتم ولی دیگه ندارم اما ماکه نمی دونیم مقصراصلی کیه اون بنده ی خداهم ولش کنین من نمی تونم ببینم که اقای علیخانی روی صندلی محسن بشینه اماکاری که شده.تازه مامان بزرگ منم موافق علیخانی نیست کلی ازمحسن دفاع کردوازش خوشش امده بود مامان بزرگ من بگه یعنی واقعاکارشون اشتباه بوده اماچه فایده

تولداق کیوانم تبریک می گم ظاهراقبلایه چشن کوچولوتووب بوده سحری تولدتم مبارک.بچه هاعصربخیرم...یه کم بامزس ها البته واسه گاه گاهی.....همیشه نمیشه برنامه رودید.....ازسن ماها گذشته دیگه ولی انصافاکیوان باحال اجرامی کنه کودک درونشه هااااااااااااا.

همه تونو دوست دارم(عکسی که گذاشتم باید بگه:..........بخداهمتونودوست دارم...یه کلمه کم داره...)

بخداهمتونودوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا امینه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:1  توسط ما چند نفر  | 

رفیق من، سنگ صبورغمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام...

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای روبه زوالی دارم...

مجنونم ودل زده ازلیلیا...

خیلی دلم گرفته از خیلیا....

نمونده ازجوونیام نشونی

پیرشدم،

پیرتوای جوونی...

.

.

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سردوسوت وکور

توی شبات ستاره نیست

موندیو راه چاره نیست...

اگرچه هیچکس نیومد،

سری به تنهاییت نزد

اما توکوه دردباش

طاقت بیارومرد باش...

اگربیای همون جوری که بودی،

کم میارن حسوداازحسودی....

صدای سازم همه جا پرشده

هرکی شنیده از خودش بیخوده...

اماخودم پرشدم ازگلایه

هیچی ازم نمونده جزیه سایه...

سایه ای که خالی از عشق وامید

همیشه محتاجه به نور خورشید...

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد وسوت وکور

توی شبات ستاره نیست

موندیو راه چاره نیست...

اگر چه هیچکس نیومد،

سری به تنهاییت نزد

اما توکوه دردباش

طاقت بیارومردباش...

...

...

(محسن چاوشی)

Tinypicسحر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:41  توسط ما چند نفر  | 

سلام مهربونا

دلم خیلی گرفته.تازگی ها تاهرکس یه چیزبهم میگه اشکم درمیاد.دلم واسه مدرسه تنگ شده .دلم واسه بچه تنگ شده.

نمی دونم اما دارم خودموبه تنهایی عادت میدم.حالاکه فک میکنم همه به فکرخودشونن همین .دیگه ازهمه چیززده شدم حتی بهترینا دیگه هیچی واسم معنی نداره.

خدایابه دادم برس.

فک کنم همین قدربیانگر حالم باشه توروخداکمکم کنید.

فعلا  نازنینا.

امینه

 اخ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:45  توسط ما چند نفر  | 

هویج جوری

Tinypic

سلام

دو قسمت بیشتر نمونده.....آه ای ستارگان بر من فرود آیید...وای چی میشد فردا شب زیر نویس نکنه اخرین قسمت.....واقعا میشه.....ولی نمیشه....

TinypicTinypicTinypic

به نظر من که تو این دو قسمت باقیمونده یا یه اتفاق بد واسه فرخنده میفته یا پویا....البته درحد یه حدسه ها.....

TinypicTinypicTinypic

نیلوفر جون نمی دونم چرا ولی خیلی از بروبچه های طرفدار چشم به راهو ندیدن.....نمیشه زنگ بزنیم به صدا و سیما بگیم یه بار دیگه نشونش بدن.....

TinypicTinypicTinypic

این انسان نماها خسته نمی شن اینقدر وب میزنن می گن ما اق محسنیم؟؟؟؟حالا کاشکی مثل بچه ی آدم سر ما رو شیره میمالوندن......طرف سه تا سوتی نافرم داده بعد باز میگه به جون خودم من محسنم چرا باور نمی کنید؟؟

TinypicTinypicTinypic

آدمک اخر دنیاست بخند ......ادمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی ......به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد...... شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است....فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست...... تازه انگار که فرداست بخند 

راستی آنچه که یادت دادیم......پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه ی اغاز نخوان.......به خدا آخر دنیاست بخند

TinypicTinypicTinypic

آبی و افتابی باشیدTinypic** فاطی**

Tinypic
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:3  توسط ما چند نفر  | 

تماس تلفنی با خدا


الو

منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو ....

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...

... تا خدا خداست

Tinypic" align="middle" border="0" />Tinypic" align="middle" border="0" />Tinypic" align="middle" border="0" />Tinypic" align="middle" border="0" />Tinypic" align="middle" border="0" />

Tinypic" align="right" border="0" /> بی کاریم بد دردیه ها.....بد حوصله ی ادم سر میره.....سه قسمت دیگه بیشتر نمونده ....ای روزگار......

آبی و افتابی باشیدTinypic" align="right" border="0" />**فاطی**

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:34  توسط ما چند نفر  | 

نرو...

سلام نفیسه...سحرم...من تو رو زیاد نمی شناسم نفیسه،درسته ...امینه وفاطمه بیشتر باعث آشنایی ماشدن...ولی تو همین مدتی که با هم بودیم فهمیدم که چقدرخوب وگلی...نفیسه هیچ کس نگفته که اضافه ای، حق گفتنشم نداره...مابا هم کار این وب رو شروع کردیم و بایدهمه با هم ادامه ش بدیم...بدون که خیلی دوست دارم و ازت خواهش می کنم که بمونی...سحر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:15  توسط ما چند نفر  | 

رفتن=ممنوع

نفیسه اگه الان جلوم بودی دوتا میزدم تو گوشت…..شوخیم نمی کنم....یعنی چی ول کردی رفتی؟؟؟؟ هان یعنی چی؟؟؟؟کی گفته تو اضافی هستی؟؟؟؟این وب مال هممونه وهممون شامل توام میشه….اصلا تو بیجا کردی می خوای بری ….خیلیم بی خود کردی بچه پررو ….اینجا کاملا به تو نیاز هست….بازم تکرار میکنم تو اضافی نیستی…..مثل این که یادت رفته که ماها مثلا دوستیما….سر قضیه ی خاطره نوشتنم …..اخرین باری که با امینه حرف زدم گفتش که سرت شلوغه و نمیتونی بیای (داشتم پیش امینه فحشت میدادم که این نفیسه خانم کجاست) و این که بنایی دارین و….خب منم خاطره نوشتنو به عنوان یه وظیفه به سحر و امینه گفتم بنویسن…..همونطور که وظیفه ی اونا بود وظیفه ی تونیز میباشد و باید بنویسی هیچ عذری رو هم قبول نمی کنم بقیه نوشتن تو هم باید بنویسی چرا به تو نگفتم به همون دلیل که سرت شلوغ بود….با خودم گفته بودم هر وقت دوباه اپ کردی اونم بهت میگم…..حالا چی میگی؟؟؟؟تفهیم شد؟؟؟ونکته ی آخراین که حق نداری بری…..

Tinypic Tinypic Tinypic

 فاطی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:28  توسط فاطی  | 

سلام. این دفعه به خودنامردم بایدسلام کنم نه شما

وقتی پست نفیسه روخوندم ازخودم بدم امدوسریع رفتم بهش زنگ زدم تاازش عذرخواهی کنم.امااون این قدربزرگواره که ..... .نفیسه الهی قربونت برم می دونم که خیلی سختی کشیدی ببخشید.من هیچ وقت نتونستم حدیه چیز رونگه دارم .یادته چه روزایی باهم داشتیم چقدرباهم خندیدیم وچقدرگریه کردیم سرکلاس هرمعلم یه مسخره بازی درمی اوردیم هرزنگ تفریح یه دست گلی به اب می دادیم.یادته سرکلاس خانم.... خانم رواذیت کردیم اونم ماروشاکی کرد ودراخر جمله ای که همه ی معلما وقتی شاگردامی کشنش به کار می بره روگفت

(اگه نمی خواین گوش بدین از کلاس برین بیرون)

ماهم 5تایی سرمون روانداختیم پایین ورفتیم بیرون. یادته اخرین روز 86 خانم... گفت 5 نمره از نمره انضباط کم ؟روزاردو چی؟ماباهم به خاطردوتاعزیز لج کردیم که یااونا میان یاماهم نمیایم؟که دراخرماپیروزشدیم.

ماهمه جاپشت هم بودیم همه جاباهم بودیم.به خدا این چندروز همش توفکرمدرسه ام کارم شده گریه تااسمی ازمدرسه ی ....میاد اشکم سرازیرمیشه.شایددوتامدرسه بتونن ماروازهم جداکنن اما به خدامن تااخرش باهاتم من دارم سعی می کنم که این طوری نشه اما.......خودت بهترمیدونی.برای همین امروز نپرسیدم اماباورکن من فهمیدم که صدات گرفته.

من همیشه به یادتم اینومطمئن باشم وازته قلبم دوست دارم.

بچه ها نفیسه توی ان چند هفته ی اخیر کلی کارسرش ریخته بوده ازیه طرف اش نظری ازطرف دیگه عروسی وکلی کاردیگه برای همین نمیرسه(فک نکنین همه مث من و...بیکارن نه)

من همین جا ازش عذرمی خوام وازش خواهش می کنم که هم داخل وب بمونه هم خاطراتش رو بنویسه.

فعلا نازنینا. امینه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:52  توسط ما چند نفر  | 

خداحافظ براي هميشه

 

 

سلام  من عضو اين وب هستم عضوي كه كمتر مطلبي ازش در اين وب ميبينيد يا از يه زاويه ي ديگه اش اينه كه به دليل پر كاري بچه ها من آدم  كم كاري به چشم ميام.

دفعه قبل توي شوخيه كه با بچه ها كرده بودم گفته بودم كه اين آخرين مطلبيه كه من توي اين وب مي ذارم اما اين دفعه جدي ام :اين آخرين مطلبيه كه من توي اين وب ميذارم .

 

بچه ها اگه يه روز شما حس كنيد كه يه جايي اضافي هستين و هيچ احتياجي به وجود تون  نيست چه احساسي بهتون دست ميده؟

حالا من اين احساس رو دارم .احساس اضافي بودن ، احساس بيهودگي ، احساس ......

و وقتي هم كه ديدم به تمام اعضا گروه خبر داده شده كه خاطراتشون رو راجع به محسن و كيوان بنويسن به جز من فهميدم كه واقعا اضافيم .

امينه ازت مي خوام كه ماجرا ساختن خونه و آش نذري و عروسي پسر خالمو براشون توضيح بدي تا متوجه بشن كه من واقعا در گير بودم ولي خب ديگه برام فرقي نمي كنه.

 

شايد يه روزي دوباره اومدم و عضو گروه شدم ولي فكر نمي كنم كه اين روز نزديك باشه.

امينه توي چند تا اپديت پيشت گفته بودي كه خيلي تنهايي ولي من امروز حس مي كنم كه ديگه آدمي از من تنها تر پيدا نميشه .

تنها توي همه  چيز .........

امينه هميشه وقتي با هم حرف ميزديم مي فهميديم كه  صداي كي گرفته است از هم ديگه يا من از تو و بعضي وقتا هم تو از من مي رسيدي چرا صدات گرفته ولي اوروز كه باهات حرف زدم نفهميدي......

 

وقتي كه سر هر نمازت به خدا بگي ديگه از من تنها تر پيدا نميشه .

من واقعا اين چند روزه تنهايي رو از عمق وجودم حس كردم .

 

حالا هم اسمم رو از تو ليست نويسندگان بر ميدارم .

اما امينه اون روزي كه بعد از آخر از همه به من گفتي كه مي خواي اين وب رو راه بندازي به مني كه چند روز پيشش گفته بودي كه مي خواي من و تو وب چيني نازك تنهايي من رو اداره كنيم يه چيزي توي وجودم شكست كه هيشكي نفهميد و همون روز بايد اضافي بودنم رو حس مي كردم اما حالا هم دير نيست .

 

در آخر هم براي شما سه تا آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم كه نه تنها توي اداره كردن اين وب بلكه توي تمام مراحل زندگي تون موفقيت رو حس كنيد .

 

انشاا... كه بازديد هاي اين وب از اين هم بالا بره ......

و از اين كه همين چند وقته هم منو توي گروهتون راه دادين متشكرم

 

به قول يه دوست قديمي : خداحافظ براي هميشه

 

(نفيسه ، تنها كسي كه عضو گروه تنهاييست)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:39  توسط ما چند نفر  | 

وصف الحال

 

همین که پیش هم باشیم

همین که فرصتی باشیه

همین که گاهی چشمامون توچشم اسمون باشه

همین که گاهی دنیاروباچشمای تومی بینم

همین که گاهی چشم به راه تومیونه اینه می شینم

 

بازم حس می کنم زندم

بازم حس می کنم هستم

بگوبابودنت دل رابه کی غیرتومی بستم

 

همین که می شه یادت بود توروزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم گاهی سخت دلگیرم

همین احساس خوبی که دلت سهم منوداده

همین که اتفاق عشق برای قلبم افتاده

 

بازم حس می کنم زندم

بازم حس می کنم هستم

بگوبابودنت دل رابه کی غیرتومی بستم

 

افشین یداللهی

 

به نظرشمااین شعروصف الحال نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها به عکس پایین توجه کنید

به نظر من  خیلی جالب وقشنگه. نظرشما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این یه علامت اختصاریست ازوب:

Abitar-darya.blogfa.com

مطمئنم که یه روزیه جابدردمی خوره البته نمی دونم کی کچاوبرای چی؟

اما مطمئنم.

 

فعلا نازنینا

امینه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 19:10  توسط ما چند نفر  | 

خداحافظ خاطرات

این دفعه با خداحافظ شروع کردم چون خاطرات ولحظاته خوب تموم شدن .

وقتی خاطرات فاطی رو خوندم دلم خیلی خیلی گرفت .

یادم نیست به چه مناسبت بروبچه های استانه رودعوت کرده بودن ظاهراویژه برنامه بود.اق محسن وروژین خانوم ویه نفردیگه هم بودن.برنامه ی جالبی بود ولی اقا محسن هیچ حرفی نمیزد وخیلی مظلوم نشسته بود اماگاه گاهی یه چیز می گفت ظاهرا می خواست پیام کوتاه بخونه درست یادم نیست!؟؟

این اولین باری بودکه دیدمش.فقط یه چیزنظرموجلب کرداونم چشاش بود. بعدها نشستم پای استانه امانه به خاطراق محسن کلا برنامه ی جالبی بود.من ازتیتراژش خوشم می اومدهمش ابی بودماهم که..... . محسن گاهی مجریه اصلی بود گاهی هم داخل بخش فوتبال بامادربزرگ برنامه داشت درموردهمه چی حرف میزدن ولی اقا افشانی  بیشتر درموردپرسپولیس ببخشیدحواسم نبوداسمش شده پیروزی حرف میزد. یادمه وقتی به خواهرم گفتم که یه مجری اومده که چشاش ابین ؟؟؟؟گفت اااااااااااا ابین حتما هم توازش خوشت میاد!!!!!!!!! ومن گفتم نه فقط چشاش ابیه من هیچ احساسی نسبت بهش ندارم!!!(اخه من خیلی دیونه بازی دراوردم "نسبت به بازیگرا"). یه روزپنج شنبه که مانرفتیم بیرون (اخه ماهرپنجشنبه میریم بیرون)کاملا اتفاقی مازدیم شبکه ی 1 مادوتاداشت پخش می شد.تااون وقت اسم اق محسنو نمی دونستم.خلاصه کارماشد روزشماری کردن برای پنج شنبه ها اخه دوساعتم بود.من قبلا کیوان روتوعصرجدیددیده بودم اما زیادپیگیربرنامه نبودم راستش من اولش به خاطرکیوان برنامه رومیدیدم بعدا که محسن خودشونشون داد شدم طرفداراقا. روزهاگذشت تارسید به اخرین برنامه ی مادوتا هیچ وقت یادم نمیره که محسن توهرپلاتو یه مدل مو میزد بااون پیراهن بنفشش .اخ خیلی باحال بود . یادم نیست نفیسه کی بهم گفت که پشت صحنه ی استانه رودیده که اقامحسن داشته گریه می کرده احتمالاواسه پدربزرگش بوده خدایش بیامرزدش.خواهرمم گفت که محسنودیده بااون پیراهن مشکیش .من کلی افسرده شدم .فک کنم چندروزبعدازعیدبودکه بهم گفت. بعدازدوروز گذشتن ازمادوتا ماطبق هرسال سفره ی هفت سین پهن کردیم.شنبه همه به خاطرامتحان متحدشدن ونییومدن یکشنه مااومدیم سرکلاس که من خودموکشتم ازبس به هرکی که میرسیدم می گفتم مادوتارودیدی؟؟؟؟؟بیچاره نفیسه چی ازدست من کشیده... .جاتون خالی اون روزخیلی روزخوبی بودمخصوصوص وقت اب بازی کردن . (منه مظلوم یه پاکت اب روم خالی شد که خبردادن خانوم.....اومد ماهم گفتیم کجابریم کجانریم رفتیم تودستشویی ها خانومم که دستبردار نبود امد درزدماهم گفتیم بیچاره گناه داره بریم بیرون البته تعدادی مون رفتیم بیرون .منو نفیسه هم رفتیم خانومه...بعدازکلی دعواگفت 5نمره ازنمره انضباط تون کم ماهم بی خیال. اونا یه دیگه التماس می کردن مامی خندیدیم (اخه دیگه نمره انضباطم نمره ایه  فقط یه کم ازدست بچه هاناراحت شدیم که نامردی کردن) .نسیم کوچولوهم که ازپشت خانوم دررفت.)اا ازبحث اصلی خارج نشیم. راستش من عیدا سلام بهارودرست نگاه نمی کردم اخه خودشون که نبودن فقط یه سری برنامه ی ضبط شده بودوخیلی هم وسطش برنامه می ذاشتن.وای وقتی توسلام بهارپوریاپورسرخ رونشون  داد نمیدونستم چیکارکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عیدم تموم شد من اصلا عصرا برنامه ی سلام بهارونگاه نمی کردم .ولی میدونستم که پخش می شه همون برنامه ی  ضبط شده. تایه روز امتحان ...داشتم ودرحال خوندن بودم که صدای اق محسنو شنیدم گفتم برم ببینم که این دفعه چی پوشیدن رفتم ودیدم که برنامه زندس وای خیلی خوشحال شدم.  ازاون به بعد ماهر روزازتوسرویس بافاطی ونفیسه شروع می کردیم به فک زدن تاداخل مدرسه.بدم سرصف هم هرکی هرچی می گفت ما می گفتیم باورکن... (یعنی خودم).توکلاس هم زنگای تفریح یکی ازبچه هایه باحال وبامعرفت می گفت19395منم می زدم رومیزوصندلی خط خط خط تیره گاهی ایستیبیخیش ایزیخیش گاهی خطه گیزینویچججززوگاهی هم خودم ابتکاری می گفتم خط خط  خط خط   خط خط   خط تیره وبقیه می گفتن 4343 من اون زمانا وقتی محسن افشانی رو سرچ می کردم وب فقط یه دونه بود. خلاصه ماوفاطی بعدازکلی گشت تواینترنت وب اقا روپیداکردیم بعدم ایمیلشو.فاطی گفت واسش ایمیل زده من واسش ایمیل زدم.من واسش چندنوع خط تیره فرستادم.وگفتم که اگه واقعا محسن افشانی هستی یکی ازاینارو توبرنامت بگو. خط تیره ها اینا بودن خط خط   خط خط   خط خط    خط تیره باهمون ریتم خودت خ ط ت ی ره خط تیره شق شق شپرق روزهاگذشتو من جوابی نشنیدم تااین که یه روز رفتم تو وبش وشانسی واسش نظر دادم  کلی سوال پرسیدم وگفتم واقعا تومحسن افشانی یه توسلام بهاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راه اثباتشوتو ایمیلت نوشتم.ایمیلاتو زودبه زود چک کن. من دیگه امیدی نداشتم واصلا توخیال نبودم کاملا بهش اعتمادکرده بودم که خودمحسنه. تااین که یه روز اون خط تیره 1 روگفت بعدهاهم دومی رو گفت نمیدونم این خط تیره های من بوده یانه اما اون گفت شایدهم توهم رفتم؟؟؟؟ ازینجابه بعدریزبه ریز خاطراتمه (نیس تا الان نبوده) روز تولد امام حسن عسگری خواهرم قراربودبا هم کلاسی هاش ازطرف دانشگاه بره مشهد ماهم برای رسوندنش به محل قرار راه افتادیم .اون روز سلام بهاروندیدم ازوقتی که رفتیم خونه تافرداش دلم می خواست گریه کنم اما .... .فرداش رفتیم مدرسه ازتوسرویس حالم گرفته بود وقتی ازسرویس پیاده شدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم واشکام سرازیرشدن .نمی تونستم واسه مراسم صبحگاه بمونم اشکام همینطور داشتن می اومدن همه هم برای اروم کردنم یه تیکه ازبرنامه ی دیروز رو برام اجرامی کردن اما غافل ازاین که من برنامه رو ندیدم وهرچه بیشتر تعریف می کردن من بیشتر گریه می کردم.ساعت اول ریاضی داشتیم گریه اجباری تعطیل شد.بدم امتحان زنگ تفریح من روصندلی نشسته بودم وداشتم به گلی که یکی از بچه ها بهم داده بود نگاه می کردم که همون بچه باحاله وبامعرفته که من بهش می گم عمو اومد جلوم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم پریدم تو بغلش وشروع کردم به گریه کردن.یه کم خالی شدم اما..... . یادش بخیر من از بس که زده بودم رومیز دستم کبودشده بودونمی تونستم بنویسم اخه هروقت که محیط شادی بود من میزدم .نفیسه به دبیرادبیات گفت که می شه امینه ننویسه من اونجا هی جلزولز می کردم که اره دستم دردمیکنه وازاین حرفا.دبیر ادبیاتم گفت  مگه چی شده دستت .نفیسه هم گفت اگه امینه نزنه رومیز کی بگه خط خط خط تیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اه خانوم یه نگاهی به من کرد منم پرورو همین طور نگاهش می کردم ماکه تااخرش نوشتیم حالا جالبیش این بود که بچه ها همه میگفتن خانوم بسه امینه دسش درد می کنه !!!!!!!!که خانم هم گفت امینه نمی نویسه اماشما.... . خسته شدی دیگه اخرشه. روز اخر سرکلاس ریاضی همه از هم انتقاد سازنده می کردن که نوبت رسید به نفیسه یکی یکی همه رو گفت تارسید به من .اون گفت که من ازوقتی که محسن افشانی اومده  عوض شدم !!!!!!! من از خجالت نفهمیدم چیکارکنم. اخی بمیرم چه قدر اذیت شده .نفیسه ی مهربونم ببخشید.بخشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هروز بعداز سلام بهارکلی دلم میگرفت وحال درس خودندنی برام نمیموند البته قبلش  درسو مخشامومی نوشتم ومیخوندم. مثلا من یه کتاب 200 صفحه ای رو تو4ساعت تموم کردم اما بقیه... .برام یه انگیزه ی درسی شده بود.ولی افتم داشتم. من همش فک می کردم که سلام بهار خیلی زود تموم میشه وهمین طورم شد.برنامه ی روز اخرخیلی جالب بود اماوقتی فهمیدم که تموم شده خیلی بهم ریختم کارم فقط شده بودگریه.فرداشم ازاون امتحاناداشتیم. افسرده  شده بودم نافرم .مث بقیه کارم شده بود گریه. واسه ترانه ی مادری همه جاتبلیغ کردم  واسه کاراگاهانم به همه گفتم که تکرارشوببینن . من همون روز فهمیدم محسن توکاراگاهان بازی کرده تصمیم گرفتم بشینم تیتراژه شوببینم .نشستیم پاش وناگهان محسنو دیدم وای خیلی خوشحال شدم بابا گفت این همون پسره نیست که توبرنامه ی ...منم گفتم اره همونه. من خودموخیلی کنترل کردم که کم فک بزنم اما نشد تازه هنوزم داره خاطره یادم میاد .شرمنده اگه کسی هم از این خاطرات داره بگه ما گوش می دیم.خیلی دل می خوادبشنوم. ولی حالا چه فایده اون ادمی که این همه خاطره واسه منو شما درست کرده حالا مغرور شده خودشوگم کرده .براش دعاکنین. مادربزرگم همیشه میگه خدا به هرکی هرچی میده ظرفیتشم بده. ماتااخرش هستیم اما.... همه ی ماپای سلام بهارگریه کردیم شادبودیم وخندیدیم.نمی دونیید وقتی فهمیدم که تمام اون شوخی ها وشیطنت ها واسه خود محسن نبوده وفقط یه بازی بوده چه حالی پیداکردم.ما طرفدارش میمونیم فقط به قول تبسم وفریده طرفدارواقعی اونیه که انتقادکنه نه ازنوع غیرسازنده بلکه از نوع سازنده خداکنه طرف ادم هم انتقادپذیرباشه.ولی باتمام این حرفا ازش خوشم میاد براش ارزویه موفقیت می کنم.میدونم ارزوی شماهم هست.هنوزهم باورم نمیشه که این محسن همون محسنه ودلم هم نمی خواست که این حرفاروبزنم اماحرف گفتنی روبایدزد. مهربونا خستتون کردم ببخشید این سبدگلم مال تو تابعد. امینه خوب برش دار! منتظر چی هستی !! گفتم که مال تو مال خود خودت. تا1ساعت دیگه برمی گردم نبینمش ها!!!!!!! خوبوخوش باشی. فعلا      
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط ما چند نفر  | 

من وخاطراتم...

سلام...فاطمه ازم خواست خاطراتم از محسن وکیوان یا به قول خودم داداشام رو بنویسم....خب،شروع می کنیم:من اولین بار محسن روتوی تیتراژآستانه دیدم...بعدش ما شدیم آستانه ببین...اون موقع هنوز این جوری از محسن خوشم نمیومد وبه نظرم یه مجری معمولی بود که البته جای پیشرفتم داشت وموفقم شد.... کیوانم اولین باروقتی دیدم که مادوتاشروع شد...البته اون موقع هنوزمحسن نبود که بشه مادوتا...همون جایی که خانم هاشمی اومد ومعرفیش کرد...تواولین نگاه کیوانم به نظرم یه مجری معمولی بود....چند روز گذشت وما شدیم فن این دوتا...هر روزکه می گذشت یه احساس عجیب نسبت به دوتاشون ومخصوصا محسن پیدا می کردم...طوری که همه ی خونواده بو برده بودن که بابا ما ازاین دوتا پسره ی به قول مامانم قرتی خوشمون میاد...الانم که توی فامیل پیچیده... گذشت وگذشت ...وما هر روز خداخدا می کردم بشه آخرهفته ومادوتا روببینیم....هرپنج شنبه عصرخانواده ی محترم مامی رفت بیرون وماهم به هربهانه ای می شد می موندیم تا...خودتون می دونیددیگه....به خاطر همینم بهم می گفتن کتی...ولی برام اهمیت نداشت...آخه اوناکه از درون من خبرنداشتن وندارن... همین طور گذشت تاشد آخرین پنج شنبه ی مادوتا....وقتی محسن گفت:فردا آخرین برناممونه...دپرس شدم...نمی دونم چرافرداش یادم رفت آخرین مادوتا رو ببینم...وقتی به خودم اومدم ساعت 4 بود...وهمون طور که فاطمه گفت توی دفتر خاطراتم به خودم فحش دادم ...البته 10خط نه 4خط...وبقیشم که میدونید...خانم بحرینی معلم زبان و...... راستی توی این مدت فکر می کنم یه سه،چاهار دفعه ای بوم سفیدم دیدم ولی داداشم نگذاشت دیگه ببینم..... حالاعید نوروزوسلام بهار...ازشانس بد ماعروسی داداشم توی اسفند بود وهمه ی اقوام عروس و دامادو خونوادشون رودعوت می کردن،به طوری که عقده ی یک بار غذاخوردن در منزل به دلمان مانده بود...همون روزاول دعوت ناهار،خونه ی مامان بزرگ بودیم...این قدر بروبیا بود که اصلا نتونستم سلام بهار رو ببینم...ولی از فرداش هرجا که دعوت بودیم،من تا سلام بهارو نمی دیدم پامو از در خونه بیرون نمی گذاشتم... بگم از روز تولد آقا محسن،11فروردین... که یه اتفاق بد افتاد...یه دعوایی توی خونه شد که بانیش من بودم... توی دفترممنوعه که احساسم رو راجع به افرادمی نوشتم وحالا سوزوندمش،اولین نفر محسن بود... یه بارم که با فاطمه شرط بسته بودیم که اگه من امتحان تاریخ بالای19شدم،سلام بهار اون روز رو بشرحم....منم19/25شدم... سلام بهار اون روز رو ضبط کردم...هنوزم دارمش...وقتی دلم واسه سلام بهارتنگ میشه،بهش گوش میدم ومی خندم،بعدشم یه ساعت اشک می ریزم.... سر اون سوتی من اگه نباشم کی واسه همیشه برنامه اجرا می کنه...خدا می دونه چقدر جیغ زدم...که البته چشم غره های مفصلی هم نثارم شد.... آخ...داشت یادم می رفت...من واسه سلام بهار نامه فرستادم.... اما از آخرین سلام بهار بگم که بعداز تموم شدنش یه دوسه روزی عصرا سرساعت6که سلام بهار پخش می شد،گریه بازار بود... آخرای اردیبهشت که پیروزی شده بود قهرمان لیگ برترو...(ما که میگیم نه استقلال نه پرسپولیس...فقط منچستر....)توی خیابونا داشتیم ول می گشتیم که یه پسره اومد جلومون وشکلات داد بهمون...جلد شکلاتش قرمز بود...خوردیمش...همین طور می رفتیم و پوست رو تو دستمون مچاله می کردیم که یه دفعه روشو خوندیم...نوشته بود کیوان...باورتون نمیشه...نمی دونم واسه چی این قدر ذوق کردم...وسط خیابون توی ماشین داد میزدم کیوان واشک می ریختم...همه هم جوری نگام می کردن انگار دیوونم... آهان...قسمت سوم کاراگاهان که محسن نقش علی آقاروبازی می کرد...من هیچوقت نه تیتراژاول کاراگاهان ونه تیتراژآخرشو نمی دیدم...درنتیجه با اسم محسن مواجه نشده بودم...4شنبه8/3/87وقتی کاراگاهان می خواست شروع بشه از داداشم پرسیدم هیچ سریال یا فیلم سینمایی دیگه ای به اسم کاراگاهان نیست؟(آخه یه جا خونده بودم که محسن توی کاراگاهان بازی کرده...احتمالم نمی دادم که این کاراگاهان باشه)داداشم گفت:نه... اصلا حواسم به تلویزیون نبود...صفحه رو می دیدم ولی داشتم فکرمی کردم...که یه دفعه آقا محسن از زیر ماشین اومد بیرون... داداشم گفت:همون پسره ای که می گفتی...گفتم کی؟کدوم پسره؟...که یه دفعه چشمون به جمال محسن خان روشن شد... از هیجان تا صبح خوابم نبرد...وهمون طور که فاطمه گفت ساعت دقیقا2:47 نه ساعت3 به فاطمه پیام دادم...البته این ازعادات منه که بچه رو نصف شب بیدار کنم... شاید بگین من دیوونم...خب هر(...)دیوونه ست...بچه ها من واسه داداشام نذر کردم...واسه کنکور...البته هرسال واسه ی همه ی کنکوریا می کنم ولی امسال واسه محسن وکیوانم جدا نذر کردم...یا مثلا هر وقت مشکلی پیش میادونمی تونم بوم سفیدو ببینم ازشون معذرت می خوام...البته ناگفته نماند که شبم خوابای وحشتناک راجع بشون می بینم.... یه نفرم تو فامیل ماهست(پسردخترعمه م،رضا...)کپی محسنه...فقط چشاش سبزه...ازش عکس ندارم ولی اگه پیدا کردم حتما می ذارم که خودتون ببینید....اینو داداشم کشف کرد...داشتیم سلام بهار می دیدیم،ییهو گفت:رضا....گفتم:چی؟گفت:بابا امیررضا....ویه ساعت برام توضیح داد که منظورش کیه... ترانه ی مادری:اولین نفرتو خانواده ی ما داداشم تبلیغشو دیدوداد زد:سحر...افشان الدوله...(چه کنیم دیگه...بااین اسم صداش میزنه،کاریشم نمیشه کرد...)ولی تا اومدم،تموم شد...دیگه از پای تی وی جم نخوردم تا دیدمش... خاطره درباره ی محسن وکیوان زیاده ولی وقت ندارم بنویسم....چون باید برم دکتر...دوستتون دارم... سحر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:58  توسط ما چند نفر  | 

خاطره...

سلام ولش کنین........تازه عکسای پست قبلیه ی امینه رو دیدم ....یه دفعه یه جوریم شد....یه حس وحشتناک دارم......حالا بگم کدوم عکسو میگم.....همون عکس اول پست امینه که توش اق محسن پیرهن مشکی پوشیده با جلیقه ی سفید و اق کیوانم پیرهن کرم و جلیقه ی مشکی.....اون قسمت از ما دوتا دقیقا اولین باری بود که چشم ما به جمال اق محسن روشن شد.....

Tinypic

واین که چرا دیدم: من و امینه و نفیسه و توی یه سرویس بودیم......یه روز که داشتیم برمیگشتیم خونه....(داره به جاهای هیجان انگیزش نزدیک میشه).....امینه و نفیسه داشتن در مورد چشما و اجرا و با نمکی یکی حرف میزدن....منم از اون جایی که فضول مادرزادم گفتم در مورد چی حرف میزنین....امینه گفت مگه تا حالا برنامه ی مادوتا رو ندیدی گفتم نه....گفت کیوان محسنم ندیدی گفتم:نه(اخه من اصولا عصرا برنامه کودک و نوجوان نگاه نمی کردم)...گفتش که امروز پنج شنبستو ما دوتا داره ....ساعتشم گفت.....تا این که به خونه برسیم هنوز بحث سرکیوان و محسن بود ......البته من این وسط فقط یه چیزو فهمیده بودم اونم این بود که چشای یک از این دوتا بندگان خدا ابیه......خب اومدیم خونه.....من تا عصر واسه خودم ول میگشتم....تا این که خیب رسید سر ساعت شروع ما دوتا منم رفتم تلویزیونو روشن کردم و نشستم پاش.....ووی یا خدا این دوتا دیگه کین....چرا اینقدر باحالن....چه محشر با هم دعوا میکنن.....موهای این پسر عینکیه چرا این ریختیه(ولی انصافن اون مدل مو به اق محسن نمیاد) .....تیپشون چه قشنگه.....حالا من هر چی میخواستم این دوتا رو ببینم هی کارتونای مذخرف پخش میکرد هی کارتونای مذخرف پخش میکرد.....ووی رو سه سوت برنامه تموم شد....ما نیز در کفش بماندیم.....

Tinypic

برنامه تموم شد.....چند دقیقه بعدش صدای زنگ گوشی بلند شد....بله پیامک بود(فارسی را پاس بداریم) از سحر..متنش...می نویسم دیدار تا اگر با من وهمراه منی یک به یک فاصله ها را بردا(همون جوری که ملاحظه فرمودین سحر جان چندتا از تخته هاش کمه همراه کجا و دلتنگ کجا؟؟؟)منم در جواب گفتم از کی تا حالا برنامه ی کودک (و نوجوان) نگاه می کنی.....اونم گفت چی ؟ ما دوتا گفتم اری....گفتش باحالن ....گفتم نه(اینو بر حسب این بزارین که اگه منو سحر با هم مخالفت نکنیم اصلا روزمون شب نمیشه)بله بحث همین جوری ادامه داشت.....

Tinypic

پس فرداش.در کلاس:این سحری گیر داده بود به اق محسن و فرت فرت ازش تعریف میکرد.....منم از اون جایی که باید با این بنده ی خدا مخالفت کنم گفتم نه کیوان خیلی باحال تره.....پسر به این سنگینی ...با ادبی..خوشتیپی...مثل اق محسن نیست که چپ و راست بپره وسط حرفای اق کیوان....و بحث ما به کل کلاس کشید....نصف بچه ها که اصلا ما دوتا رو نمیدیدن.....اون پنجاه درصد باقیمانده بیست و پنج درصدشون نظری نداشتن...میموند بیست پنج درصد باقیممونده.....فقط یه نفر طرف اق کیوان بود بقیه همه اق محسنی بودن....هم برای اینکه طرفدارای اق کیوان کم بودن وهم برای این که مخالفت کردذن با بعضیا خیلی لذت بخشه ما شدیم اق کیوانی..خب ما میسوخوتیمو می ساختیم دلمون یه چیزی میگفت و حرفمون یه چیزه دیگه.....تا این که بالاخره یه روز اعتراف کردیم که بابا ما نیز اق محسنی هستیم....

Tinypic

بله دیگه ما دوتا تمومشد ورفتیم توی انتظار واسه سلام بهار....سلام بهارم شروع شد ولی من میشه گفت اگه تمام مدتی که توی عید سلام بهارو دیدم بزارم رو هم میشه یه ساعت چرا؟؟؟چون هم دیر از خواب پا میشدم هم داداش های گرامی می خواستن بقیه ی شبکا رونگا کنن ....منم به دلیل ضایع نکردن خویش هیچ اصراری نمی کردم که بابا بزار من بدبخت شبکه ی یک ببینم.....

Tinypic

عیدم گذشت.....جمع کردیم رفتیم مدرسه......در انتظار ما دوتا ی سابق.....ولی ما دوتایی دیگه نبود به جاش هر روز سلام بهار بود....اخ یادش بخر چه روزایی بود.....سر سوتیاشون چه حالی میکردیم.....مکت.....مخصوصوص....پرتقول گفتنای اق محسن که دیگه عندش بود.....اون سوتیه من اگه نباشمشون که سرش تا دوساعت داشتم داد میزدم(اخر ما فن کامران هومن نیز هستیم).....روز اخر سلام بهار جزو بدترین روزای زندگیم بود......وقتی اق محسن اون حرفا رو زد اصلا دیگه نفسم بالا نمیمد ...همین جوری هاج و واج مونده بودم....

Tinypic

وترانه ی مادری:از همون اولش بگم یعنی وقتی که واسه اولین بار تبلیغشو دیدم....من دوربینو اماده گذاشته بودم که هر وقت تبلیغش شروع شد ازش فیلم بگیرم.....گوی و میدان تموم شد و تبلیغ شروع شد...اولین قدمو برداشته بودم که برم دوربینو بیارم که چشم خورد به قیافه ی پویا به جای این که برم واسته بودم جلوی تلویزیون هر هر می خندیدم از رویم نمیرفتما همین جوری می خندیدم.....گذشت قرار بود واسه ی دبیرستانی که ثبت نام کرده بودم برم اردوی 24 ساعته و تمام مشکل من این بود که اونجا تلویزیون نداره....رفتیم تلویزیونم داشت ولی کی میزاره من ساعت 11 شب تلویزیون نگاه کنم....دلمونو خوش کرده بودیم به تکرارش .....ساعت شده بود 2:50 دقیقه ولی واسمون یه فیلم مذخرف گذاشته بودن کسیم نیگا نمی کرد.....من نشسته بودم کنار دیوار می خواستم خودمو خفه کنم ولی نمیشد.....از اعصاب خوردی پاشدم رفتم همراه یکی از بروبچ اب بخورم.....وقتی برگشتیم ووی از خوش حالی سکته کردم.....همه داشتن داد وبیداد میکردن که میخوایم شبکه ی سه ترانه ی مادری رو نگاه کنیم.....فک من سه متر باز مونده بود ما اونجا حدودا 100 نفر بودیم هشتاد نفر این جمع داشتن جیغ و ویغ میکردن که بزارین ترانه ی مادری ببینیم....بالاخره مسولین محرتم مدرسه اومدنو گذاشتن ببینیم .....همون قسمتی بودکه بهرام به پویا میگفت من به تو حسودیم میشه و بغضش میترکید....ووی ووی چقدر سر این صحنه ابراز احساسات میکردن برو بچ.....اصلا فک نمی کردم که اق محسن این قد طرفدار داشته باشه اونم توی همچین جمعی ....دیگه.....من فقط سه تا از قسمتای ترانه ی مادری رو شب ندیدمو تکرارشو فرداش نگاه کردم...اولین بارهمون دفعه ای بود که اردو بودم دفعه ی بعدی برق رفت دفعه ی سومشم رفته بودیم عروسی......

Tinypic

دارم فک میکنم چند تا خاطره یادم بیاد از اق محسن اینا..... سلام بهار تموم شده بود و برنامه ی استانه ی درپیت شروع شده بود....تیتراژش مال سلام بهار بود دیگه...من داشتم کتلت درست میکردم(من فقط چیزایی رو که دوست دارم درست میکنم) ساعت شده بود 5 کتلتا داشتن واسه خودشون می پختن منم گذاشتمشون به امان خدا رفتم تیتراژو نگاه کردم برگشتم ...وقتی توی ماهیتابه رو نگاه کردم دیدم جزغاله شدن....

Tinypic

اولین دفعه ای که تیتراژسلام بهارو واسه برنامه ی استانه (نفس )دیدم واقعا خوش حال شدم میدونستم که سلام بهاری در کار نیست ولی همون که دوباره تیتراژو دیدم خیلی حس باحالی داشت...داشت تیتراژو پخش میکرد که داداش جان با یه لحنی امیدوارنه که ازش بعید بود گفت دوباره شروع شد.....واقعا تعجب کردم چون اصلا فکر نمی کردم از اق محسن و اق کیوان خوشش بیاد ولی الان از اق محسن متنفره چون عادت داره من از هر چی خوشم میاد اون باید ازش بدش بیاد نمونش هری پاتر . کامران هومن و ....

Tinypic

یه روز توی مدرسه هاوقتی زنگ خونه خورد اومدیم بیرون ...دم در مدرسه واستاده بودم که امینم جلوم سبز شد....جملش هنوزتو گوشمه: من فقط به امید محسن و سلام بهار دارم میرم خونه(امینه اعتراف کرد)

Tinypic

ووی ووی این یکی خیلی باحاله .....سحر اخرین قسمت ما دوتا رو ندیده بود به خاطر همین توی دفتر خاطراتش 4 خط فقط به خودش فحش داده بود.....دفتر خاطراتشو اورده بود مدرسه.....من خیلی ریز مینویسم دفترش دست من بود معلم زبان گفش او دفترتو بده ببینم توی اونم ریز مینویسی یا نه هر چی من می گم این دفتر من نیست توی گوشش نرفت که نرفت ...من دفترو گرفته بودم دستم اونم داشت می خوند دقیقا داشت همون جایی رو میخوند که سحر به خوش فحش داده بود ....همین جوری میرفت جلوتر قیافش خنده دار تر میشد.....داشت می خوند ولی من برای حفظ ابرو در رفتم ....واقعا قیافش دیدن داشتا...

Tinypic

اون قسمت از کاراگاهان که اق محسن توش بود....ووی ووی .....خیلی خاطره ی پر هیجانیه.....شب بود داشت کاراگاهان نشون میداد منم خوابم میومد می خواستم برم بخوابم جناب داداش محترم داشت نگاه میکرد من تلویزیونو خاموش کردم گفتم بیا برو بخواب ...گفت محسن بودا....گفتم:کدوم محسن....گفت:محسن سلام بهار ...گفتم بیا برو بخواب داری توهم میزنی محسن کجا کاراگاهان کجا....رفتم خوابیدم....ساعت سه و نیم صبح بود که سحر خانم اس ام اس بازیشون گرفت(واقعا این بشر وقت شناسه)گفتش دیشب کاراگاهانو دیدی توش محسن بود...نابود شدم.....نتیجه ی اخلاقیم که از این قضیه گرفتم این بود که دیگه حرفای داداش جانو جدی بگیرم....

Tinypic

بله دیگه....همینا بود.....البته من مطمئنم که من اینقدر نوشتم ولی دو تا نظرم نمیگیره.....جون اق محسن نظر بدین....اصلا اگه این اپ من پنج تا نظر مربوط داشت (یعنی نظرای تبلیغاتی و این جور چیزانه نظری که درمورد خودنوشتم باشه) من تا یه هفته با اسم قورباغه اپ میکنم.....قبول....

Tinypic

ابی و افتابی باشید Tinypic **فاطی** Tinypic

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:50  توسط فاطی  | 

تقدیم به بهترین چش ابیه دنیا

می خوام ازته چشمات رنگ دریاروببینم

توی موج نگاهت گم بشم برات بمیرم

واسه گرفتن دستای تو تودست سردم

به دنبال تواخردنیارومی گردم

عشق من ای عشق خوبم همه بودونبودم

واسه گرمی دستات شعر مردادوسرودم

گل من گل نازم همه بودونبودم

واسه گرمی دستات شعرمردادوسرودم

ازاون روزی که رفتی اسمون سیاه وتاره

دلم جزغم ودرد کاری نداره

می خونم با همین حال خراب ودل خونم

بیا ای عشق من اروم جونم

                                                                         بیاای عشق من اروم جونم

                                                                                           مهدی مقدم

امینه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:24  توسط ما چند نفر  | 

فک زدن....

Tinypic سلام........

بالاخره این اینترنت نفتی ما درست شد دوباره خدمت رسیدیم......الان خیلی خوش حالین منو میبینین دیگه ....من فاطی هستم در خدمتتون.....نه که حالا خیلی منتظرم بودین و الان از دیدنم یعنی نه دیدنه نوشته هام ذوق زده شدین ولی مشکلی نداره من برای جلوگیری از عقده ای شدن خودم فک می کنم که شماها از خوش حالی دیدن دوباره ی من ذوق مرگ شدین البته زبونم لال ذوق مرگ شدینا.....راستی الان داره تکرار ترانه ی مادری رو نشون میده....چه قدر حرف واسه گفتن داشتم ولی الان هیچیش یادم نیست......فک کنم دونه دونه یادم بیاد.....

Tinypic

اولندش که تقصیر من نیست که اون کلیپ و عکسایی که قبلا گذاشتم نابود شدن تقصیر کامپیوتره که منو درکم نمی کنه....البتهخ این جزو فرمایشات امینه ست..... بیچاره من هیشکی درکم نمی کنه....اگه فایلایی بعدی روکه واسه دانلود میزارم دان نشه خودمو....خودمو.....خودمو تشویق میکنم .....مگه چی میشه برای جلوگیری ازسرخوردگیه زیاد تشویق الکیم کار سازه باور کنین.....

Tinypic

آی ادم حرصش میگیره این سحر میاد فرت فرت اپ میکنه اون وقت من بیچاره چی حتی اگه اپم بکنم نمیتونم که ببینمشون......سحر ایشالا به درد من گرفتار شی.......راستی تقلید کار زشته بی تربیت.....ستاره های اسمو منو برداشته دوتا دیگم زده تنگش گذاشته کنار اسمش بی تربیت......راستی این جا وب یا ثبت احوال خوانواده ی شما نکنه ازشون پول میگیری بیای اینجا اسمشونو بنویسی معروف شن......باور نکنین حرفای این سحرو یه خواهر شوهریه که خدا میدونه می خواد سر به تن افسانه خانم نباشه ولی من چی یه خواهر شوهر گلم .....

 Tinypic

اخیش بالاخره این نغمم یکم نشون داد که پویا رو دوست داره .....به جای این که توی کلاس پویا خان به حرفای پویا گوش بده فقط رویه ماهشو میدید....حالا دیگه که هیچی خانم جزوه می خوان ..... خدا بگم این فرخنده رو چی کارش بکنه نمیزاره این دوتا کفتر عاشق بهم برسن چه تهدیداییم میکرد نغمه رو ....الان تی وی داره محسنو توی خونه ی یارش نشون میده داره با پدر شوهر ایندش گپ میزنه.....

Tinypic

خب میبینین که تازه فکم گرم شده....بابا ایول نغمه داره پویا رو با شتل از خونشون میندازه بیرون......همه ی زنا باید این جوری باشن.....توی یکی از وبا مصاحبه ی مجله ی خانواده ی سبزو با اق محسنو اق سیاوش گذاشته بود ......مصاحبه ی جالبناکی بود.... نوشته بودش که ماله مجله ی نیمه ی دوم مرداده مگه الان نیمه ی دوم شده؟؟.....منم صبحی با کلی شور و هیجان به بابام گفتم که خانواده ی سبز بخره حالا چی مجله رو اورده مال نیمه ی اول مرداه مصاحبه ایم در کار نیست…..یعنی مجله ی نیمه ی دوم هنوز چاپ نشده......خب حالا من خلم یا اون بنده خدای که مصاحبه رو گذاشته خیلی عاقله؟؟؟؟ولی مصاحبش راس راسکی بودا ...حتما مشکل از منه....

Tinypic

وای تازه اون حرف اصلی رو که می خواستم بگم یادم اومد......همون جوری که میدونین 12 و 13 و14 مرداد خوش بحال طرفدارای تهرونیه اق محسنو اق سیاوش دیگه.....من واسه تاکید یه بار دیگم میگم توی همون تاریخایی که گفتم به مناسبت ایام شعبانیه یه جشن ترتیب دادن که مهموناشون همه هنرمندن حالا این وسط اق محسن و اق سیاوش رو واسه چی دعوت کردن من نمیدونم.....خب در هر صورت خوش به بر و بچ تهرونی برین کلی امضا بگیرینو از نزدیک ببینینشون ......حالا به نظرتون یه تیکه هایی از این جشنو تو تلویزیونم نشون میده تا حسرت به دل نمونیم....

Tinypic

ابی و افتابی باشید Tinypic **فاطی**

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط ما چند نفر  | 

مطالب قدیمی‌تر