|
فاطی دقت کردی مابه جای ارائه ی مطلب فقط خودمون باهم فک می زنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بدم فک کنم فقط منو تو مدرسه هامون جداست.همه حداقل یه نفرودارن بعدشم من اصلا تب ندارم بااین که دارم می رم یه جای غریب اما ادم بایدتجربه کسب کنه.هرکسی هرجایی که بره بلاخره دوست پیدامی کنه مهم اینه که دوستاش روفراموش نکنه.بااین حال رابطه هاسردمیشه.خدانکنه اما میشه .الان هم نمی فهمیم اما.... .اگه پارتی بازی نمی کرن الان منم......... .اصلامهم نیست. من که خیالی برام نیست فاطی همچین می گه 20 تومن که وای چه قدره...!!!!!!!انشاالله امسال یه گوشی می خریم ازدست گوشی پدرراحت می شیم.امین . من که فک نکنم محسن این شکلی شده باشه فعلا دوست داشتنی ها. امینه نظرفراموش نشه
امینه تو خوبی؟؟؟؟تب نداری؟؟؟خیلی جالبه نه بچه ها همه رفتن جاهای مختلف ...اکیپایی که بچه ها با هم داشتن پخش و پلا شده....اکیپ ما اکیپ شما...زندگی همینه دیگه... سحری میگم تو عروسکاتو واسه خودت نگه دارنیارشون وسط شرط بندی( اصلا مگه نمی دونی شرط بندی گناهه بی تربیت....امروز کلاس ت ن داشتم اثرات اونه).... به به نفیسه جان(از همون جانای می خوام سربه تنت نباشه) تشریف اورین بالاخره....مشرف فرمودین می گفتین گاوی گوسفندی سحری چیزی براتون بکشیم ....نفیس دلت خوشه ها چه جوری رای مساوی بیارن همین الانش اق سیاوش 300 تا رای به بالا داره و آق محسن 100 تا به بالا عمرا به هم برسن.....اصلا مگه تویه عنصر نامطلوب طرفدارآق سیاوش نیستی؟؟؟؟لااقل تو بابای پویا رو توی چشم به راه دیدی من که صدابردارشونو دیدم چی؟؟؟؟آری من میرم همون مدرسه ای که گفتی ولی ای کاش میرفتم همون قبرستونی که سحر می خواد بره(فره..)....یعنی چی نمی زارن آدم بره مدرسه ای که یه سال تموم آرزوش بوده بره...... نه به این راحتی نمی بخشمت ...اول یه دستمال برمیداری کل وبو گرد گیری میکنی بعد شیشه هاشو تمیز می کنی بعدم بیا این پشت منو بمال شاید فقط شاید بخشیدمت..... من غلط بکنم بوم سفید نگاه بکنم....آرزوی دیدن یه قسمتش رو دلم موند......بهتره سحرو نفرین کنی که دیگه نبینه....اصلا ماه...کجا بود؟؟؟؟ من که یادم نمیاد واسه چی ببخشمت نکنه نفهمیدم بهم ویروس ایدز تزریق کردی خودم خبر ندارم؟؟؟؟ نه به جون هومن نمیدونم گمشدگان چیه اسمشم به گوشم نخورده.....قرار بود شاهزاده ی دورگه توی آذر امسال بیاد ولی کمپانی برادران وارنر تاریخو عوض کرده گذاشته تیر ساله دیگه....الانم داره توسط پاتریستا له میشه... پویا کوچولو بالاخره به آرزوش رسید.....مامانشو همسر آیندش با هم کنار اومدن. یعنی چی که می خوان فردا شب خلاصه ی قسمتای 19 تا 40 نشون بدن....خب یعنی چی نداره یعنی یکی دوقسمت بیشتر نمونده..به سلامتی... این پویا چه دعوایی می کرد دیشب......بهرامو که می خواست خفه کنه خب دو تا میزد تو گوشش چرا این جوری دعوا میکنه؟؟؟ از وب: www.blueeyed1990.blogfa.com هنرمندان:با عرض شرمندگی فراوان باید خدمت دوستان عزیز و پیگیر جشن ستارگان عرض کنم که در آخرین لحظات که ما مشغول طراحی پوستر جشن بودیم طی تماسی که با محسن افشانی داشتیم ایشون مبلغی رو برای حضور در جشن از ما خواستند که واقا با شنیدن این مبلغ تعجب سراپای مارا فرا گرفت.لذا از طریق سایت هنرمندان اعلام میکنیم ما قید حضور ایشان را در جشن زده ایم و دیگر به هیچ وجه حاضر به همکاری با ایشان نیستیم چرا که معتقدیم هرکس باید جایگاه خودش را بشناسد و با حدواندازه های خودش آشنا باشد.به هرحال به نظر می رسد محسن افشانی با بازی در یک سریال دچارغرور کاذب شده که چنین مبالغی رو پیشنهاد می دهد.و باید از همین جا بگوییم که محسن افشانی باید خیلی حواسش به خودش باشد تا در همین اول کار دچار مشکل نشود.به هر حال در حال حاضر حضور ایشان در جشن به طور 100 درصد کنسل هست.در همین راستا باید خدمت دوستان عرض کنم که طی صحبتی که با سیاوش خیرابی داشتیم ایشان عنوان کردند که در جشن حاضر خواهند شد.در ضمن بهنام علمشاهی و مازیار عصری و حمید خندان هم به جمع خوانندگان جشن پیوستند. دوستانی که به خاطر محسن افشانی بلیط رزرو کردنذ با شماره 09356271818 تماس بگیرند تا بلیط ها رو لغو کنیم براشون. نمیدونم دربارش چی بگم......خدا کنه اون طرف اغراق کرده باشه شاید می خواسته خیلی کم به اق محسن بده....شایدم از طرفدارای اق سیاوشه(من خیلی خبیثم)......در هر صورت حق نداشته این جوری توهین کنه اق محسن هر کاریم میکرد طرف به این صراحت نمی باست فحش بده....بی تربیت قبض گوشی بابام که همیشه دسته منه 18 تومن اومده ماله بابای امینه 20 تومن مال مامانه سحر 15 تومن .....اینم نتیجه ی اس ام اس بازیه .....از این کارا نکنین خطرناکه...ظهر اس ام اس قبض گوشی رسید ......من عصر گوشی رو گذاشتم جلوی بابام در رفتم .....صدای داد و فریاد بابام میومد.....البته قبض گوشی اینقدی تقصیر وبم هست دیگه....وای از وقتی که قبض تلفن خونه بیاد.....بابام منو از خونه میندازه بیرون برم با گربه ها زندگی کنم....فک نکنم کم تر از 90 تومن بیاد......چند ماهی هست که کمتر از 70 تومن نیومده با این مصرف کم اینترنت من....
سلام
بچه ها مي دونيد وقتي آدم به بن بست بخوره بايد چي كار كنه ؟ من كه به بن بست خوردم .گفته بودم كه به اين زودي ها بر نمي گردم اما نتونستم . هم به خاطر اين كه دوستاي به خوبي و گلي فاطي و امينه و سحر دارم و هم به خاطر اين كه دل خودم طاقت نيورد. من فكر ميكنم ادم بايد .............. باشه كه با داشتن دوستاي خوبي مثل امينه و سحر و فاطي ول كنه و بره .اما من اين كارو كردم وحالا هم فكر مي كنم بابت كارم يه عذر خواهي گنده چاق و چله به به اين دوستام بدهكارم. اميدوارم كه از اين به بعد بتونم در خدمتتون باشم. اول از همه در مورد اين نظر سنجي اتفاق نو ميخواستم بگم اميدوارم كه محسن و سياوش راي مساوي بيارن تا توي دل هيچ كدومشون كدورت و حسادت جوونه نزنه!! البته من مطمئنم كه هيچ كدوم از اين دو تا از اين خصوصيات بويي نبردن اما خب بازم انسانن و هر انساني ممكنه از اين فكر ها بكنه. دوم اين كه فطي جون من چشم براه رو ديدم و از محسن گذشته بود و دداشت با باباي پويا كه اسمشو نمي دونم مصاحبه مي كرد و اين يعني هيچ چي و همون بهتر كه اصلا نمي ديدم نه؟؟ سوم اين كه بچه ها من اول فكر مي كنم و خاطره هام رو جمع ميكنم بعد ميذارم ، فكر ميكنم يه چند روزي طول بكشه. راستس بچه ها ميدونستيد امسال اول مهر تعطيله؟؟ به قول شلعر سال تحصيلي كه نكوست از اول مهرش پيداست .معلوم ميشه كه امسال هي فرت فرت تعطيلي داريم و اوليشم 10 مهر.!!!! بچه ها شمايي كه دارين اين مطلب رو مي خونيد دعا كنيد كه امينه توي ثبت نام مدرسه ....... موفق بشه . گفتم امينه چون حدس ميزنم فاطط كجاست و ولي سحر رو نمي دونم . اميدوارم كه سحر توي مدرسه ما باشه اگر هم نباشه اميدواره كه موفق رو ديگه باشه. سحر بگو كه كدوم مدرسه ثبت نام كردي البته از طريق نظر هاي خصوصي. فاطي تو رفتي همون مدرسه ه..........؟؟؟ راستي امينه اين خاطره هايي كه هرز گاهي از مدرسه پارسال مي نويسي پارسال رو برام زنده ميكنن و خيلي هم شيرينن ، مخصوصا بيرون رفتن از كلاس خانم (الف). ازت ممنونم. بچه ها براي هممون دعا كنيد براي خواهر منو آق محسن هم دعا كنيد كه همون دانشگاهي كه دوست دارن قبول بشن. و اما معذرت خواهي : فاطي ، امينه و سحر گلم از هر سه تاتون معذرت ميخوام و ميخوام كه منو ببخشين .بخشيدين هان ؟؟؟؟؟ راستي سحر و فاطي كوفتتون بشه اين بوم سفيدايي كه نگاه ميكنين. راستي امينه دوربين خريدي ؟؟اگه خريدي كه مباركت باشه. من يه عذر خواهي جداگانه هم به فاطي بدهكارم ولي مطمئنم كه فاطي به خاطر نميا ره براي چي اما من خوئم هنوز هم عذاب وجدان دارم. اميدوارم كه اگر فاطي هنوز يادشه منو ببخشه. و اما آخرين فك زدنم:من گمشدگان ميخوام ......من گمشدگان مي خوام حتما ميدونيد كه پر فروش ترين فيلم دنياست ديگه نه؟؟؟؟ راستي فقط يه چيز ديگه : فاطي هري پاتر 6 كي مياد ؟؟؟؟ لحظاتت رو صرف گذشتن در حال بكن ، نه در حسرت گذشته و نه در روياهاي آينده فقط و فقط در حال زندگي كن
سلام دوستان...حتما اون پست من راجع به وبی که ادعا می شد وب محسنه خوندین...ولی من حاضرم سر عرو سکام شرط ببندم که طرف محسن نیست...عمرا اگه محسن باشه...دلیلم دارم:
۱.طرف تو اولین پستش گفته وبلاگ نویسی بلد نیست...درحالی که محسن حدود دو ساله وب می نویسه،پس تا حالاهمه ی فوت وفن رو یاد گرفته...
۲.عکس گوشه ی وب. ۳.شیوه ی نگارشش کلا با محسن فرق داره... ۴.اصلا داد می زنه طرف دختره...نمی دونم چرا ولی من یه همچین حسی داره... ۵.وشاید خیلی چیزای دیگه که از چشم من دور مونده... وحالا اینکه کلا هدف این جور افراد که خودشونو جای دیگران جا می زنن چیه؟حتما شما هم هزارنفر دیگه هم دیدن که این کارو کردن...نه فقط برای محسن بلکه این کار در مجموع خیلی دور از ادبه وشخصیته... ودر آخر اگه یکی از همین افراد داره این پست رو می خونه،محض رضای خدا یه کم شرم کنید،یه کم خجالت بکشید...خودتونو یه لحظه بذارین جای محسن ببینین چه حسی پیدا می کنین وقتی یه عده جای شما حرف می زنن وشما نمی تونن کاری بکنین....آخ یادم رفته بود،شما اگه شرم و حیاوخجالت سرتون می شد که از همون اول این کارو نمی کردین... همین... سحر
دلم خیلی گرفته.تازگی ها تاهرکس یه چیزبهم میگه اشکم درمیاد.دلم واسه مدرسه تنگ شده .دلم واسه بچه تنگ شده.
نمی دونم اما دارم خودموبه تنهایی عادت میدم.حالاکه فک میکنم همه به فکرخودشونن همین .دیگه ازهمه چیززده شدم حتی بهترینا دیگه هیچی واسم معنی نداره. خدایابه دادم برس. فک کنم همین قدربیانگر حالم باشه توروخداکمکم کنید. فعلا نازنینا. امینه
سلام دو قسمت بیشتر نمونده.....آه ای ستارگان بر من فرود آیید...وای چی میشد فردا شب زیر نویس نکنه اخرین قسمت.....واقعا میشه.....ولی نمیشه.... به نظر من که تو این دو قسمت باقیمونده یا یه اتفاق بد واسه فرخنده میفته یا پویا....البته درحد یه حدسه ها..... نیلوفر جون نمی دونم چرا ولی خیلی از بروبچه های طرفدار چشم به راهو ندیدن.....نمیشه زنگ بزنیم به صدا و سیما بگیم یه بار دیگه نشونش بدن..... این انسان نماها خسته نمی شن اینقدر وب میزنن می گن ما اق محسنیم؟؟؟؟حالا کاشکی مثل بچه ی آدم سر ما رو شیره میمالوندن......طرف سه تا سوتی نافرم داده بعد باز میگه به جون خودم من محسنم چرا باور نمی کنید؟؟ آدمک اخر دنیاست بخند ......ادمک مرگ همین جاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی ......به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد...... شوخی کاغذی ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است....فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست...... تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه که یادت دادیم......پر زدن نیست که در جاست بخند آدمک نغمه ی اغاز نخوان.......به خدا آخر دنیاست بخند
این مصاحبه رو از وب بوم سفید(معصومه وعاطفه)برداشتم وازآنجاکه من انسان شریفی هستم منبعشم ذکر کردم...
شخصیت بزرگی است ، شاید به بزرگی یک بلوک یا شاید هم یک شهرک!آن هم برای خودش یک کاراکتر است.بعضی موقع ها طنز و بعضی اوقات تلخ. طنز مثل ((شب های برره)) و تلخ مثل ((ترانه مادری)).... کمتر به این شخصیت توجه می شود.در حالی که که این شخصیت می تواند نقش اول باشد. به بهانه سریال در حال پخش ترانه مادری سرلغ یکی از این شخصیت ها رفتیم، خانه ای بزرگ ویلایی در غرب تهران!ساختمانی قدیمی که این روزها هواداران بسیاری در تلویزیون پیدا کرده است.این خانه 11 اتاقی که در سریال شب های برره ،مرد کوچک ، خواستگاران و در حال حاضر ترانه مادری نقش لوکیشن را ایفا کرده، متعلق به بنیاد مستضعفین است. 1)خانه نبش کوچه است،از بیرون هم بسیار بزرگ به نظر می اید،در بزرگ طوسی رنگکه دو یا سه نگهبانمقابل ان ایستاده اند.(طبیعی است.برای حفظ امنیت و ارامش)داخل باغ می شوم. 2)داخل خانه می شوم ، در چوبی با شیشه های رنگی،این در ،در اصلی نیست،در باریک و کوچکی است....((مستقیم سمت راست))این را اقایی به من میگوید که متوجه شده است ان خانه را بلد نیستم....به انتهای راهرو که می رسم سمت راستوارد اتاقی می شوم ،که تنهایک میز و دو صندلی لهستانی قدیمی دارد با یک رومیزی گلدار. 3)روی صندلی می نشینم......اطرافم شدیدا شلوغ است.خانه بر خلاف تصور وتصویری که از تلویزیون دیده بودم ، بسیار قدیمی و متروکه است.دیوار های سبزرنگ با پرده های سبز رنگ ،سبزتر به نظر می رسد....یک طاقچه با همان رادیوی قدیمی مادربزرگ و چند قاب عکس رنگ و رو رفته.عکس ها ادم را یاد صفحه ی نوستالژی می اندازد. 4)روی زمین پر است از سیمهای ضخیم مشکی که باید مواظب باشید زمین نخورید.اگر ساعت ها به سقف نگاه کنید ،خسته نمی شوید.سقف پر است از لامپ،سیم های سفید و مشکی،نایلون های سفید،تخته های چوبی و پروژکتورهای بزرگ که همه به هم متصل شده اند.اینجا کمی عجیب است،از چه لحاظ نمی دانم.شاید خانه ای قدیمی است که با کلی امکانات مدرن و جدید پر شده است،هر چند که وسایل خانه همچنان قدیمی باقیمانده اند. 5)طبقه پایی ساکت و ارام است،همه اتاق ها به هم راه دارد.صدای کولر ابی تنها صدایی است که فضا را پر کرده....هر از گاهی یک نفر می ایدو کولر را پر اب می کند......دانیال حکیمی رو به روی کولر ،روی صندلی نشسته وچشمهایش را بسته ،ان خانه انقدر بزرگ هست که جایی ارام برای استراحت داشته باشد. 6)سیاوش خیرابی(بهرام ترانه مادری) رو به روی من ،روی صندلی می نشیند،از او می پرسم : اگه قرار بود همچین خانه ای به تو برسد،چی کار می کردی؟ (می خندد) مطمئنم سکته می زدم.ولی حالا اگر همچین خونه ای به من می رسید،می کوبیدم می ساختمش،مثل بابام. جدا"؟! من بودم فقط بازسازیش می کردم؟ خب بازسازیش کنی که چی؟ توش زندگی کنی!....یا اجارش بدی!...پولش خیلی می شه! ببین من متراژ اینجا رو دراوردم،این خانه حدود 1500 متر....خودش یه بلوک رو گرفته ، تو هم می تونی یه طرفش برج بسازی ، این طرفش رو هم بازسازی کنی و اجاره بدی!... مبلغ زیادی می شه! اگه یک حق انتخاب داشتی،بین برج سازی و بازیگری کدوم یکی رو انتخاب می کردی؟ بازیگری.... این قدر علاقه داری؟ اگر می خواستم برج ساز شم که می شدم. فقط مشکل زمین بود؟ نه زمین هم بود.....ولی من دوست دارم بزیگر باشم،من از بچگی دوست داشتم....نمی دونم یا نمی تونم بگم چرا... جذاب ترین قسمت این خانه برای تو کجاست؟ این که بیام توش و ببینم گروه فیلمبرداری خودمون توشه! اگه یه روز بیای ببینی جاتونو گرفتن چی؟ دیروز همین طوری شد ،من هشت شب کارم اینجا تموم شد و رفتم ، ساعت 10 با دوستم داشتم می رفتم بیرون،گفتم بیام اینجا ببینم چه خبره!....دیدم نور و اینا تو لوکیشن روشنه .... ماشین رو پارک کردم اومدم توی خونه...خیلی ریلکس.....هر چی اومدم جلو،دیدم گروه،گروه ما نیست ، دیدم یکی جلوم رو گرفت گفت: کاری داشتید؟ و من دقیقا احساس غریبگی می کردم. این خونه رو ترجیح میدی یا یه پنت هاوس رو؟ اینجارو.. چرا؟ اینجا خیلی خلوت ترو اروم تره ....ارامش بیشتری داره..... 7) محسن افشانی (بازیگر نقش پویا) هم روی همان صندلی می نشیند....پایه های میز کوتاه و بلند است و مدام بالا و پایین می رود.او با دست می گیردش و می گوید : ( اه...........این اعصاب من رو خورد کرد!..) چقدر اینجا رو دوست داری؟ ما از همون روزای اولی که اومدیم اینجا به این خونه عادت کردیم،چه برسه به حالا که دو سه ماه اینجا هستیم.ولی مهم ترین چیز این خونه اینه که مردم باهاش ارتباط برقرار کردند. اگر صبح پاشی بیای ببینی که هیچ کدوم از عوامل گروه تون اینجا نیستند چه حالی پیدا می کنی؟ بعضی وقتا اینجوری می شه ،بچه ها سر لوکیشن خارجی هستند و هیچ کس اینجا نیست،وقتی اومدم می گفتم اینجا چرا این جوریه؟ چقدر ساکته.....همیشه اینجا شلوغ پلوغه. اگه این خونه رو به تو بدهند چی کار می کنی؟ کاری نمی کنم ، مال منه دیگه......می یام توش زندگی می کنم....شاید هم بفروشم بروم جای دیگه زندگی کنم... دلت میاد؟ خب من خیلی رابطه حسی ای با این خونه ندارم.شاید همین سه چهار ماه باشه. ولی تو ، توی این خونه معروف و شناخته شدی؟ من حس خاصی به اینجا ندارم،شاید اگر این خونه مال اجدادم بود ،اون موقع احساس بهتری نسبت بهش داشتم. حاضر بودی اینجا رو به کسی یا لوکیشنی اجاره بدی؟ آره...پولش خوبه(می خندد) – من خونه خیلی بزرگ دوست ندارم،اگر 500 تا خانواده بودیم خوب بود....ولی اینجا خیلی بزرگه...کجاش برم؟...چیکارش کنم؟...اعصابش رو ندارم. 8)داخل این اتاق یه صندوقچه قدیمی است.خیلی دلم می خواهد بروم سمتش و درش را باز کنم.نمی دانم چرا فکر می کنم داخل ان باید چیزهای وسوسه برانگیزی وجود داشته باشد....به ارزویم می رسم، یک نفر وارد اتاق می شود و یک راست می رود سراغ صندوق....انگار فکرم را خوانده است .... خدای من ! یعنی الان چه چیزی از توی صندوق بیرون می پرد؟ ... قد بلند می کنم تا ببینم....چند تکه کاغذ ....چند تکه پارچه مچاله شده و یک قاب چوبی...همین! منبع:www.white-canvase.blogfa.com سحر
سریال «ترانه مادری» این روزها به سریال محبوب بسیاری از خانوادههای ایرانی تبدیل شده است، جمعهشب گذشته داستان آن با درگذشت «مادر برزگ قصه» که با بازی در خور تحسین «هما روستا» دلنشینتر شده بود، وارد مرحله جدیدی شد؛ سریالی که عمق نگاه اجتماعی و فضای حاکم بر آن «سریال موفق نرگس» را در بسیاری از اذهان زنده کرد. در اوج داستان این سریال، گروه اجتماعی آفتاب نگاهی جامعهشناسانه به «ترانه مادری» داشتهاست. خواهران و برادران. چه غریب باشند و چه آشنا فرقی در اصل موضوع نمی کند. موضوع مهم جوانی و جوانی کردن است. آنچه این روز ها شاهد پخش آن در جعبه جادویی هستیم نه یک ترانه مادری که یک «تغزل از جوانی» است. سریال «ترانه مادری» که هر شب به استثناء جمعهها، از شبکه 3 سیما پخش می شود را می توان از دسته سریال های اجتماعی قابل تامل در فصلول اخیر دانست. قابل تامل از آنجا که در این مجموعه ما تنها برای سرگرمی و به پایان رساندن روزمان دل به تماشای آن نمی دهیم که اگر چنین میبود پس از پایان مجموعه طنز سه در چهار از جلوی تلویزیون کنار آمده و میرفتیم . اما در «ترانه مادری» مسایلی مطرح شده است که ذهن هر انسان حساس و درگیر اجتماعی را با خود همراه میکند. در این میان مادرانی چون «فرخنده (مادر پویا)» ناباور از این تغییر درمسیر زندگی فرزندانشان تلاش برای هر چه دور تر شدن آنها از جامعه را دارند، غافل از اینکه این تنها به ضرر آنهاست. «فرخنده» در نقش مادری دلسوز بیرحمانه تنها به خاطر خودخواهی بیش از حدِّش، حاضر نیست بپذیرد که پویا، میبایست دلمشغولیهای دیگری غیر از نان و پنیر آماده، و دستمال اتو کشیده شده هم داشته باشد. «فرخنده» در حقیقت نمادی است از مهر و محبت بی دریغ و بی منطقی که از جانب برخی خانوادهها به بسیاری از جوانان تحمیل می شود و دیگر جایی برای استقلال و شکل گیری شخصیت با ثبات برای آنها نمیگذارد. و اما از آن طرف پدران و مادرانی هم هستند که فکر می کنند «فرزندم دیگر بچه نیست...» و او را در دریای پر تلاطم جوانی رها میکنند تا خودش بزرگ شود؛ چیزی که بر سر بهرام و سینا می آید. «بهرام» هیچ ارتباط نزدیکی با مادر و پدر خود ندارد و در قیاس با جوانی چون «پویا» بی قید و بند تر است و شیطنتهای دوران جوانیش بیشتر بهعنوان واکنش منفی به شیوه تربیتیاش قابل ارزیابی است؛ چیزی که پدرش(فرخ) به آن میبالد: «بهرام را اینجوری نگاش نکن. اون تا حالا جرات نکرده اسم یک دختر را جلوی من بیاره»! پدر و مادر «بهرام» اشارهای هستند به آسیبهای دنیای تجدد. مادری که برای ادامه زندگی، همسر و فرزندانش را رها میکند و پدری که تنها به فکر معاش و دغدغههای مادی است. دنیای امروز همان است که مادر بزرگها همیشه از آن میترسیدند و مادر بزرگ که در این داستان نشانی است برای سنت، آرامش، تفکر و تجربه؛ شاید در نگاه اول با خنده بگوییم «چه مادربزرگ روشنفکری، بلند شده رفته خانه دختری که نوه اش به آن دل داده» اما در نگاه دوم باید نگاه عمیق و مسئولانه مادر بزرگ را دریافت که چنان به آینده و امنیت نوهاش میاندیشد که هر عملی را منطقی و اصولی پیش میبرد و صبورانه به انتظار مینشیند. در ترانه مادری همه شخصیتهای مثبت و منفی «آنتاگونیست(ضدقهرمان) و پروتاگونیست ها(قهرمان)» با ظرافت و حساسیت خاصی روبروی هم چیده شدهاند. هیچ شخصیتی بد و خوب مطلق نیست. ممکن است پدری خوب، در عین حال تاجری نامرد باشد، مادری مهربان باشد اما با حیلهگریهای مادرانه. و این باعث می شود مخاطب احساس کند که در موقعیتی واقعی تر از یک فیلم قرار دارد. موقعیتی که شاید اگر خودش هم در آن میبود همان میشد. کاری از : غزال هاشمی طاری منبع : http://www.aftabnews.ir سحر
سلام دوستان...همین چند لحظه پیش یه چیز عجیب کشف کردم...یکی یه وب زده به آدرس:www.mohsen-boom.blogfa.com
وعنوانشم اینه:دست نوشته محسن افشانی یعنی طرف ادعا می کنه که محسنه...البته من مطمئن نیستم... اگه کسی خبری داره حتما بگه... همین... سحر
منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست دوباره ... ... تا خدا خداست آبی و افتابی باشید
سلام نفیسه...سحرم...من تو رو زیاد نمی شناسم نفیسه،درسته ...امینه وفاطمه بیشتر باعث آشنایی ماشدن...ولی تو همین مدتی که با هم بودیم فهمیدم که چقدرخوب وگلی...نفیسه هیچ کس نگفته که اضافه ای،
حق گفتنشم نداره...مابا هم کار این وب رو شروع کردیم و بایدهمه با هم ادامه ش بدیم...بدون که خیلی دوست دارم و ازت خواهش می کنم که بمونی...سحر
نفیسه اگه الان جلوم بودی دوتا میزدم تو گوشت…..شوخیم نمی کنم....یعنی چی ول کردی رفتی؟؟؟؟ هان یعنی چی؟؟؟؟کی گفته تو اضافی هستی؟؟؟؟این وب مال هممونه وهممون شامل توام میشه….اصلا تو بیجا کردی می خوای بری ….خیلیم بی خود کردی بچه پررو ….اینجا کاملا به تو نیاز هست….بازم تکرار میکنم تو اضافی نیستی…..مثل این که یادت رفته که ماها مثلا دوستیما….سر قضیه ی خاطره نوشتنم …..اخرین باری که با امینه حرف زدم گفتش که سرت شلوغه و نمیتونی بیای (داشتم پیش امینه فحشت میدادم که این نفیسه خانم کجاست) و این که بنایی دارین و….خب منم خاطره نوشتنو به عنوان یه وظیفه به سحر و امینه گفتم بنویسن…..همونطور که وظیفه ی اونا بود وظیفه ی تونیز میباشد و باید بنویسی هیچ عذری رو هم قبول نمی کنم بقیه نوشتن تو هم باید بنویسی چرا به تو نگفتم به همون دلیل که سرت شلوغ بود….با خودم گفته بودم هر وقت دوباه اپ کردی اونم بهت میگم…..حالا چی میگی؟؟؟؟تفهیم شد؟؟؟ونکته ی آخراین که حق نداری بری…..
فاطی
وقتی پست نفیسه روخوندم ازخودم بدم امدوسریع رفتم بهش زنگ زدم تاازش عذرخواهی کنم.امااون این قدربزرگواره که ..... .نفیسه الهی قربونت برم می دونم که خیلی سختی کشیدی ببخشید.من هیچ وقت نتونستم حدیه چیز رونگه دارم .یادته چه روزایی باهم داشتیم چقدرباهم خندیدیم وچقدرگریه کردیم سرکلاس هرمعلم یه مسخره بازی درمی اوردیم هرزنگ تفریح یه دست گلی به اب می دادیم.یادته سرکلاس خانم.... خانم رواذیت کردیم اونم ماروشاکی کرد ودراخر جمله ای که همه ی معلما وقتی شاگردامی کشنش به کار می بره روگفت (اگه نمی خواین گوش بدین از کلاس برین بیرون) ماهم 5تایی سرمون روانداختیم پایین ورفتیم بیرون. یادته اخرین روز 86 خانم... گفت 5 نمره از نمره انضباط کم ؟روزاردو چی؟ماباهم به خاطردوتاعزیز لج کردیم که یااونا میان یاماهم نمیایم؟که دراخرماپیروزشدیم. ماهمه جاپشت هم بودیم همه جاباهم بودیم.به خدا این چندروز همش توفکرمدرسه ام کارم شده گریه تااسمی ازمدرسه ی ....میاد اشکم سرازیرمیشه.شایددوتامدرسه بتونن ماروازهم جداکنن اما به خدامن تااخرش باهاتم من دارم سعی می کنم که این طوری نشه اما.......خودت بهترمیدونی.برای همین امروز نپرسیدم اماباورکن من فهمیدم که صدات گرفته. من همیشه به یادتم اینومطمئن باشم وازته قلبم دوست دارم. بچه ها نفیسه توی ان چند هفته ی اخیر کلی کارسرش ریخته بوده ازیه طرف اش نظری ازطرف دیگه عروسی وکلی کاردیگه برای همین نمیرسه(فک نکنین همه مث من و...بیکارن نه) من همین جا ازش عذرمی خوام وازش خواهش می کنم که هم داخل وب بمونه هم خاطراتش رو بنویسه. فعلا نازنینا. امینه.
خداحافظ براي هميشه
سلام من عضو اين وب هستم عضوي كه كمتر مطلبي ازش در اين وب ميبينيد يا از يه زاويه ي ديگه اش اينه كه به دليل پر كاري بچه ها من آدم كم كاري به چشم ميام. دفعه قبل توي شوخيه كه با بچه ها كرده بودم گفته بودم كه اين آخرين مطلبيه كه من توي اين وب مي ذارم اما اين دفعه جدي ام :اين آخرين مطلبيه كه من توي اين وب ميذارم . بچه ها اگه يه روز شما حس كنيد كه يه جايي اضافي هستين و هيچ احتياجي به وجود تون نيست چه احساسي بهتون دست ميده؟ حالا من اين احساس رو دارم .احساس اضافي بودن ، احساس بيهودگي ، احساس ...... و وقتي هم كه ديدم به تمام اعضا گروه خبر داده شده كه خاطراتشون رو راجع به محسن و كيوان بنويسن به جز من فهميدم كه واقعا اضافيم . امينه ازت مي خوام كه ماجرا ساختن خونه و آش نذري و عروسي پسر خالمو براشون توضيح بدي تا متوجه بشن كه من واقعا در گير بودم ولي خب ديگه برام فرقي نمي كنه. شايد يه روزي دوباره اومدم و عضو گروه شدم ولي فكر نمي كنم كه اين روز نزديك باشه. امينه توي چند تا اپديت پيشت گفته بودي كه خيلي تنهايي ولي من امروز حس مي كنم كه ديگه آدمي از من تنها تر پيدا نميشه . تنها توي همه چيز ......... امينه هميشه وقتي با هم حرف ميزديم مي فهميديم كه صداي كي گرفته است از هم ديگه يا من از تو و بعضي وقتا هم تو از من مي رسيدي چرا صدات گرفته ولي اوروز كه باهات حرف زدم نفهميدي...... وقتي كه سر هر نمازت به خدا بگي ديگه از من تنها تر پيدا نميشه . من واقعا اين چند روزه تنهايي رو از عمق وجودم حس كردم . حالا هم اسمم رو از تو ليست نويسندگان بر ميدارم . اما امينه اون روزي كه بعد از آخر از همه به من گفتي كه مي خواي اين وب رو راه بندازي به مني كه چند روز پيشش گفته بودي كه مي خواي من و تو وب چيني نازك تنهايي من رو اداره كنيم يه چيزي توي وجودم شكست كه هيشكي نفهميد و همون روز بايد اضافي بودنم رو حس مي كردم اما حالا هم دير نيست . در آخر هم براي شما سه تا آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم كه نه تنها توي اداره كردن اين وب بلكه توي تمام مراحل زندگي تون موفقيت رو حس كنيد . انشاا... كه بازديد هاي اين وب از اين هم بالا بره ...... و از اين كه همين چند وقته هم منو توي گروهتون راه دادين متشكرم به قول يه دوست قديمي : خداحافظ براي هميشه (نفيسه ، تنها كسي كه عضو گروه تنهاييست)
اخه وقتی نمی نویسم پایین مصاحبه کپی برداری باذکرمنبع جایزاست یعنی بهتون اعتمادکردم. حالا اگه یه اسم کوچولوبنویسین چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این اخرنامردیه!حداقل یه کم تغییرش بدین که ادم دلش نسوزه.من دستم شکست تافیلم گرفتم .نه واجب شد هم اون دوتکه ی نامفهوم رو گوش بدم وبنویسم هم فیش روبدم درست کنن. ولی مطمئن باشید که سعی میکنم تا اول مهربراتون بذارم یافیشوبدم درست کنن یا ازلب تاب براتون میذارم. ادم دلش می سوزه واسه اینکه حتی تیکه هایی هم که نفهمیده هم به اسم خودشون می گن نفهمیدم. خیلی ناراحتم .اگه بایه نظر هم می گفتین بد نبود ما که خودخواه نیستیم یه چیز رو فقط واسه خودمون بخوایم. راستی حالا که می خونم فقط یه اپسیلوم غرورمی بینم شما وقتی شنیدین افتخارنکردین که یکی از طرفدارا شین؟؟؟؟؟؟؟اگه هم نشنیدین وقتی خوندین چی؟؟؟؟؟؟؟؟هرچند که باخوندن اون حسی رو که من دارم حس نمی کنین!اون یه کم غرور رومنم دارم خوب تازه ....چوم ولی من ازش چندبارابرخوشم اومد!شما چه طور؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فعلا مهربونا. امینه.
.....فاطی داغون....فاطی نابود .....فاطی پکیده.....فاطی اصلا ایشالا بی فاطی بشین بره پی کارش ......من چشم به راه می خوام....مصاحبه ی اق محسنو می خوام ولی با خواستن من که بهم نمیدن.....چرا من نمیدونستم قراره چشم به راه پخش بشه واقعا چرا نمیدونستم؟؟؟؟ اولین باری که اسمشو شنیدم دیشب ساعت چها صبح بود......سحر بانو لطف کردن منو از خواب بیدار کردن....گفتش که نه ترانه ی مادری دیده و نه بوم سفید ونه چشم به راه.....مونده بودم که چشم به راه چیه ولی چون هم گوشی شارژ نداشت و هم چشام داشت از درد منفجر می شد نپرسیدم(خب من خیر سرم عینکیم وقتیم خیلی بیدار میمونم اینجوری میشم).....حماقت دیگه چقدر واقعا؟؟؟؟؟ امروز صبحم که ساعت10 پاشدم.....داشتم فیتیله نیگاه میکردم زدم بقیه ی شبکه هارم ببینم که دیدم داره چشم به راه نشون میده (پایینش نوشته بود) داشتن تو کوچه بازار واسه خودشون می چرخیدن .....که یه دفعه رفتن سراغ مصاحبه با صدا بردار ترانه مادری(فک کنم صدابردار)....فکم افتاد تا ته قضیه رو رفتم ....داشتم خدا خدا می کردم که اولش باشه ولی دو دقیقه بعدش مجری خداحافظی کرد و رفت.......منم همین جوری داشتم به خودم فحش میدادم....الانم که امینه متن مصاحبه رو گذاشته ولی از من دردی دوا نکرد...من می خواستم ببینم..... هانیه جون همین جا جوابتو میدم....... لطف داری که از نوشتم خوشت اومده.....خب همه که نه ولی حداقلش پنجاه درصد از اق محسن دست کشیدنو شدن فن اق سیاوش.....اق محسن و اق سیاوش که فاصله ی سنی زیادی با هم ندارن 5 سال .....5 سالم اونقدر زیاد نیست که واسه دو تا گروه سنی مختلف باشه.... ممنون از نظرت خوش حالم کردی....
بوم سفید یک شنبه ظهر 27/5/87
.
.
.
.
بازم اسم منو یه بار دیگه زیرنویس کرد....
یه میان برنامه داشتن امروز که محسن،کیوان،عباس وارسیا توی خیابون شیرینی پخش می کردن... محسن به یه پسره تعارف می کنه...پسره انگار تا حالاتو عمرش چیزی به اسم دوربین ندیده،همچین دوربین ومحسنو نیگا می کرد...با ترس یه شیرینی برداشت وهیچی نگفت ورفت..محسنم پشت سرش باخنده گفت:می ترسه...می ترسه بخورنش...
همین بود...
بای...
سحر
سلام...
من الان آخردپرسیم...می خوام سرمو بکوبم به همین دیوار پشت سرم...
دیشب نه بوم سفید دیدم،نه ترانه ی مادری(البته تکرارشو امروز دیدم...)،نه چشم به راه که با ترانه ی مادری اینا مصاحبه داشت...فقط تونستم یکی دو کلمه از صحبتای فاطمه گودرزی(فرخنده)رو بشنوم...
آخه اگه آدم نخواد بره پارک کی رو بایدببینه؟...اصلا این عموی ما فقط با شبایی که من حال پارک رفتن ندارم قرارداد بسته که بره پارک...؟!
الان آسمونم ابریه...ازاون ابرایی که اگه یه تلنگر کوچولو بهشون بزنی..............................
سحر
سلام نازنینا چشم براه رو دیدین. اگه ندیدین.من ضبطش کردم امامعلوم نیست فیشمون چی شده که وصل نمیشه.صداشم داغونه برای همین دقیق خودش نیست ولی تمام جملات قابل فهمه واونی که شماباید بفهمین میفهمین اونم غروره البته من یکی واقعاخوشحال شدم که یکی از طرفدارشم چون همون طورکه دیدین وشنیدین بااینکه ازهمه کوچیکتربودولی ازهمه عالی ترصحبت کرد .خیلی قشنگ صحبت می کرد. ِِِِِِمهمان این بخش ما محسن افشانی سلام خیلی خوشحال شدم عیدت مبارک... منم سلام می کنم به بینندگان وبیشترازاین ولادت حضرت مهدی "عج"به همه تبریک می گم. اقای افشانی چندتا کار سریالی انجام دادی؟ من اولین کارم کاراگاهان بودکه قسمت سوم بازیگرمهمان بودم بعدازاینم دوستم اقای حمزه ای دوسال باهم دوست بودیم تماس گرفتن ومنومعرفی کردن لطف کردن. بازیگری روازکجاشروع کردی؟ من وشروع کارم باتئاتر بوده دوسه سال بیش کاروشروع کردم بازیگری رودوس داشتم وفک نمی کردم به این زودی به کاراجرابرسم! دوس داری بازیگری رو؟ دوس دارم اما برای خودم یه حدی گذاشتم. چه قدر؟ تا 4.5سال دیگه بیشترادامه نمیدم. چرا؟ دوس دارم منحصرا به رشته ای که علاقه دارم تودانشگاه ادامه بدم . رشته ات چیه؟ من ریاضی فیزیکم انشاا... مهندسی میکانیک قبول شم انشاا... الان کنکوردادی؟ بله قبول شدی؟ اا..قبول شدم بله چه طوری که کنکورقبول شدی؟ من همون سه چارسال پیش بیشتربه جایی گشتن وبیرون رفتن واینا هنروانتخاب کردم یعنی تئاترخانواده بیشتررو درس تاکیدداشتن چون خودم هم مث پویا نظری درسخون بودم(چشاگردبالبخندادم یادسلام بهارمی افتاد)می گفتن بهترتاذهنت درگیرنباشه ولی من سعی کردم هردوروباهم داشته باشم فک می کنی تاچه حدموفق بودی؟ من نباید بگم ازنظرخودم خوب بازی کردن درترانه ی مادری درکناربازیگران بزرگ... چه حسی برای شماداشته؟ اول ازهمه باعث افتخارمن بود درکنار پیشکسوتان وبزرگواران بازی کردم و...واول اول بیشتربرمی گرده به اعتبارمن خیلی برای من اعتبار داشته که دراین فیلم بازی کردم ومن سعی کردم که یادبگیرم خیلی برام جالب بودوبعدازاین کارپشت من کلی اعتبارنشسته شرمنده گفتم که صداش داغون بود به خاطراعتبارکارکردی؟ مکث...اره( خیلی سریع). تاحالا شده ازت بخوان یه نقشی روبازی کنی ونتونی؟ تاحالا که اتفاق نیفتاده.من کارخودموکردم این نظربزرگواران بودکه من به این کارکتور می خورم یانه! فک می کنی چه قدربه پویانظری وترانه ی مادری نزدیک هستی؟ ازنظرشخصیتی خودم؟ بله فقط درسخوندنم! بانقشی که درترانه ی مادری داری یعنی پویانظری چه قدرتونستس ارتباط برقرا کنی؟ قبل ازفیلمبرداری همون اول یه توضیحاتی درمورد نقش ما به ماداده بودن که پویانظری هستبهرام کیان هست واینا.اینکه من تونستم این شخصیت رودرخودم به وجودبیارم همش کمک اقای حاتمی بود....(یه سری تشکرواینا...) خودت پویانظری رودوستداری؟ دلم واسش می سوزه. یه چیزم ایجاگفت که من... . چرا؟ چون خیلی مظلوم واقع شده.برای اینکه من خودم توی این جامعه ی خودمون ادم سراغ دارم که بزرگترم شدن اما بازم مادرشون روشون کنترل دارن وحتی مادرشون براشون لباس می خره. یه همچین شخصیتی که اومده تهران و وارد دانشگاه شده دیده که دختروپسرکنارهم به راحتی درس می خونن.به هرحال بایه فضای جدیداشناشده (میان برنامه که معلوم دیگه چی گفته که قابل پخش نبوده چون فقط واسه محسن میان برنامه گذاشتن.)یعنی حس می کنه که بایه چیزجدید اشناشده وبه غلط راهی رو انتخاب کرده. همیشه به یادتونم مهربونا وچشم براه نظراتون. امینه
بوم سفید شنبه ظهر26/5/87
هیییییییییییییییییییییییییییی...البته بگم که این صدای من بود...آخه اسمموفکر می کنم برای صد وهزارمین بار زیرنویس کردن...سحر از ایتالیا (می دونید که ما توی ایران خودمونیم ولی واسه شیطنت این کارو کردم...ها ها ها...)
و...یه اسم دیگه م چندی بعد ازاسم من نمایان شد به نام نغمه ادیب...
امروزموضوعشون این بود:چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید...
یه لطیفه:عباس بعد از6سال یه پازل رو تموم می کنه...محسن ازش می پرسه:فکر نمی کنی یه کم طول کشید؟! عباس:نه چون روش نوشته بود برای بچه های 5 تا 8 ساله...
سلام....
واقعا این اقا سیاوش چه مهره ی ماری داری که همه رو اینجوری شیفته ی خودش کرده؟؟؟اصلا انگار دیگه طرفداری واسه اق محسن نمونده همه رفتن....خوش به حال اقا سیاوش با یه سریال اینجوری معروف و مشهور شد اونم در عرض یک ماه.....نکته ی جالبش این که چه جوری طرفدارایی که اون جوری عاشق و شیدای اق محسن بود شدن فن اق سیاوش .....یعنی به همین آسونی همه چیز یادتون رفت.....یعنی اگه فردام یکی خوشگل تر و جذاب تر (با چشم خواهری دارم میگم) از اق سیاوش بیاد می چسبین به اون....یادتون میره که یه روزی طرفدار اق محسن و اق سیاوش بودین؟؟؟؟یعنی فراموش کردن اینقدر آسونه؟؟؟ مجله ی اتفاق نو یه نظرسنجی برای انتخاب بهترین بازیگر ترانه ی مادری گذاشته....اگه الان یک ماه پیش بود اق محسن اول بود ولی تا همین الانی که من دارم مینویسم اق سیاوش با 187 رای اول و اق محسن با 63 رای ناقبل دومه....خب برین به اق محسن رای بدین دیگه....www.ettefagheno.ir
وقتی پست فاطی روخوندم دلم کلی گرفت بچه ها بااینکه نقش محسن داخل این فیلم هیچ جذابیتی مث مهدی تونرگس واسم نداشته وهرچی که توذهنم هست مال سلام بهاره ومادوتاست ولی بازم بودمیتونسیتم هرشب حرکت کردنشو وصداشوخودشوهمه رو ببیینم وبشنویم.الانم فک میکنم که تواین 5قسمت باقیمونده چه بایدکرد؟نظرشماچیه؟ هرشب تاساعت11بیدارمیموندیم وبدون پلک زدن نگاهش می کردیم تاشایدیه صحنه ی دیگه ازپویا"محسن"ببینیم.چی شداون شبا؟؟بعدم هرظهرتکرارشومیدیدیم.خدا.دلم میخواد دادبزنم وبگم چرااینقدرزوددیرمیشود؟چرازمان اینقدرعجله داره تالحظه های شادماروازمون بگیره؟؟ فرداکه ماه رمضان بیاد وفیلمای جدید همه این روزارو این ادماروفراموش میکنن مثلا همه میرن دنبال پوریا پورسرخ فک کنم یه فیلم توماه رمضان داشته باشه بایدازنفیسه بپرسین اون اطلاعاتش دقیق تره. ولی بیاین یادمون نره که ادمی به اسم محسن افشانی بوده یه نفر که باعث ارتباط ماها درست کردن این وباشده هرچندممکنه واسش هیچ اهمیتی نداشته باشه!مهم اینکه اون برای مااین قدرارزش داشت تاما براش این کارارو بکنیم.فعلا که ترانه ی مادری هست پس بیا ازش لذت ببریم بعداهم دلمونوخوش میکنیم به بوم سفیدبقیش هم .... .نمیدونم.ولی بچه ها یه حسی به من میگه اون نفس استانه ی اصلی نبوده.چون اوناگفتن مجری تازه نفس می خوان نه مث مژگان که سابقه کارداره.نمی دونم اما منتظریه استانه باطعم جدیدترم.یه فکری ارومم می کنه اونم فک کردن به اینه که استانه داخل ماه رمضان دوباره شروع بشه.اگه اینا فقط فکر باشه پس خدابه دادم برسه! اما ادم اگه یه چیزرومی خواد تاوقتی که ایمان نداشته باشن که بدستش میارن بدستش نمیارن. پس من مطئنم.یعنی شایددوباره بیاد. فعلا مهربونا امینه
من الان چی بگم....بگم فقط 5 تا قسمت از ترانه ی مادری مونده...بگم حالم گرفتست....بگم ترانه ی مادری فقط 40 قسمته.....بگم فقط تا هفته ی دیگه اق محسن هر شب هست...بگم کاشکی برنامه ی امشبو نگاه نمی کردم که محمد حاتمی(بازیگردان ترانه ی مادری و بازیگر نقش پناهی) بگه ترانه ی مادری یه سریال چهل قسمتیه....بگم بعد از تموم شدن ترانه ی مادری من چی کار کنم.....بگم بعد از این که تموم شد باید فقط دنبال اتفاقایی که توی بوم سفید میوفته باشم....بگم وقتی بوم سفید تموم شد چی اون وقت چی کار کنم.....بگم چرا اق محسن اجرا رو دوست نداره که دوباره مجری شه و برگرده .....بگم اصلا بهتره هیچی نگم.... من جدیدا هر وقت فرخو میبینم می خوام کلشو بکنم اخه ادم چه قدر نامرد.....وقتیم که بهرامو میبینم هر چی فحش از دهنم درمیاد بهش میدم ....وقتی که بفهمه با پویا برادره چه حالی میشه......نه که اینا اصلا فیلم نیست و این بندگان خدام اصلا بازیگر نیستن.....جدیدا یه چیزیرم کشف کردم اق سیاوش یه نموره شبیه پوریا پورسرخه ولی دماغش کاملا شبیه پوریاست....دماغ دوتاشون 45 درجه ی کامله.....
همین که پیش هم باشیم همین که فرصتی باشیه همین که گاهی چشمامون توچشم اسمون باشه همین که گاهی دنیاروباچشمای تومی بینم همین که گاهی چشم به راه تومیونه اینه می شینم بازم حس می کنم زندم بازم حس می کنم هستم بگوبابودنت دل رابه کی غیرتومی بستم همین که می شه یادت بود توروزایی که درگیرم که گاهی ساده می خندم گاهی سخت دلگیرم همین احساس خوبی که دلت سهم منوداده همین که اتفاق عشق برای قلبم افتاده بازم حس می کنم زندم بازم حس می کنم هستم بگوبابودنت دل رابه کی غیرتومی بستم افشین یداللهی به نظرشمااین شعروصف الحال نیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بچه ها به عکس پایین توجه کنید به نظر من خیلی جالب وقشنگه. نظرشما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این یه علامت اختصاریست ازوب: Abitar-darya.blogfa.com مطمئنم که یه روزیه جابدردمی خوره البته نمی دونم کی کچاوبرای چی؟ اما مطمئنم. فعلا نازنینا امینه
امینشون منو کشت....چی بود این کپی امینه ی خودمون بود....اصلا باید میزاشتن اق محسن نقش پسر منگل امینه رو بازی کنه کاملا نقش مناسبش بود فقط یه مشکل داشت اونم این که این فیلمرو دهه ی 60 یا 70 ساختن یا اق محسن هنوز به دنیا نیومده بوده یا خیلی کوچمولو بوده..... اروزو بر جوانان عیب نیست میدونین که از فرمایشان جناب پویا الدوله است.....فقط یه کم ارزوی بنده ی خدا زیادی جالب بودش.....بشه داماد خانواده ی ادیب که پول بیمارستان پدرزنشو خودش بده..... اخی نازی بهرام چه احساسی سینا رو بغل کرده بود.....از او جالب تر اون صحنه ای بود که پویا پیشونیه سینا رو بوس کرد.....
کلهم بوم سفیدای این هفته رویه جا آوردم... بوم سفید شنبه ظهر19/5/87 ... مطب دکترروان شناس ناس ناس...بیمار:کیوان ساکت اف،دکتر:ارسیا صنعتی کیوان:آقای دکتر من نمی دونم...من حس می کنم که خیلی زشتم آقای دکتر... ارسیا:هه هه...هه...این واقعیت تلخیه... کیوان(بابغض وهمراه با یه موزیک غمگین):من تا قبل از اون هفته...یعنی حول وهش دوهفته پیش به شدت انسان جذابی بودم(ارسیا:بعید می دونم آقا ولی خب...)خیلی زیبا بودم،همه دوسم داشتن،منم همه رودوس داشتم...(ارسیا:این ها رویاهای یک جوان است...)خیلی اعتماد به نفس بالایی داشتم...خیلی زیاد...آقای دکتر هفته ی پیش بودکه چند نفربه من گفتن دماغت خیلی زشته... ارسیا:چون یه عده گفتن دماغ شما خیلی زشته،شمابه این نتیجه رسیدین که خیلی زشتین...؟ منشی بوم:البته همچینم بیراه نگفتن... همین بود.... بوم سفیدشنبه شب19/5/87: جالبش فقط این بود که محسن یه ایمیل از یه نفر خوند که فامیلش خیرابی بود ومحسن بعداز خوندنش گفت:ا...بعدشم خندید... یه نفرم تو مسابقه ی تلفنی شرکت کرد...ازش پرسیدن جوان...جواب میشد برنا ولی طرف گفت پویا...برق چشای آقا محسنو باید می دیدین... جمله یآخر محسن این بود:شکوفه های صورتی پیش کش مهربونیات...داروندارم یه دله،اونم فدای خنده هات... آخرم محسن گفت:دل من با دل توخورده گره... کیوان:نکند ناز کنی،باز کنی این دوگره... بوم سفید یک شنبه ظهر20/5/87: فقط آخردانستنی ها،کیوان گفت:ارسیاوعباس ومحسن وخانم کائنی بهترین مجریای دنیاشناخته شدن همگی باهم...کیوان کناره گیری کرده ازاین رده بندی.... بوم سفید یک شنبه شب20/5/87: چیز جالبی زیاد نداشت...فقط محسن بی سیمی رو که وصل می کنن به شلوارشون...گرفته بود دستش ومی گفت:برو وحرف بزن... سحر
این دفعه با خداحافظ شروع کردم چون خاطرات ولحظاته خوب تموم شدن . وقتی خاطرات فاطی رو خوندم دلم خیلی خیلی گرفت . یادم نیست به چه مناسبت بروبچه های استانه رودعوت کرده بودن ظاهراویژه برنامه بود.اق محسن وروژین خانوم ویه نفردیگه هم بودن.برنامه ی جالبی بود ولی اقا محسن هیچ حرفی نمیزد وخیلی مظلوم نشسته بود اماگاه گاهی یه چیز می گفت ظاهرا می خواست پیام کوتاه بخونه درست یادم نیست!؟؟
این اولین باری بودکه دیدمش.فقط یه چیزنظرموجلب کرداونم چشاش بود.
بعدها نشستم پای استانه امانه به خاطراق محسن کلا برنامه ی جالبی بود.من ازتیتراژش خوشم می اومدهمش ابی بودماهم که..... .
محسن گاهی مجریه اصلی بود گاهی هم داخل بخش فوتبال بامادربزرگ برنامه داشت درموردهمه چی حرف میزدن ولی اقا افشانی بیشتر درموردپرسپولیس ببخشیدحواسم نبوداسمش شده پیروزی حرف میزد.
یادمه وقتی به خواهرم گفتم که یه مجری اومده که چشاش ابین ؟؟؟؟گفت اااااااااااا ابین حتما هم توازش خوشت میاد!!!!!!!!!
ومن گفتم نه فقط چشاش ابیه من هیچ احساسی نسبت بهش ندارم!!!(اخه من خیلی دیونه بازی دراوردم "نسبت به بازیگرا").
یه روزپنج شنبه که مانرفتیم بیرون (اخه ماهرپنجشنبه میریم بیرون)کاملا اتفاقی مازدیم شبکه ی 1 مادوتاداشت پخش می شد.تااون وقت اسم اق محسنو نمی دونستم.خلاصه کارماشد روزشماری کردن برای پنج شنبه ها اخه دوساعتم بود.من قبلا کیوان روتوعصرجدیددیده بودم اما زیادپیگیربرنامه نبودم راستش من اولش به خاطرکیوان برنامه رومیدیدم بعدا که محسن خودشونشون داد شدم طرفداراقا.
روزهاگذشت تارسید به اخرین برنامه ی مادوتا هیچ وقت یادم نمیره که محسن توهرپلاتو یه مدل مو میزد بااون پیراهن بنفشش .اخ خیلی باحال بود .
یادم نیست نفیسه کی بهم گفت که پشت صحنه ی استانه رودیده که اقامحسن داشته گریه می کرده احتمالاواسه پدربزرگش بوده خدایش بیامرزدش.خواهرمم گفت که محسنودیده بااون پیراهن مشکیش .من کلی افسرده شدم .فک کنم چندروزبعدازعیدبودکه بهم گفت.
بعدازدوروز گذشتن ازمادوتا ماطبق هرسال سفره ی هفت سین پهن کردیم.شنبه همه به خاطرامتحان متحدشدن ونییومدن یکشنه مااومدیم سرکلاس که من خودموکشتم ازبس به هرکی که میرسیدم می گفتم مادوتارودیدی؟؟؟؟؟بیچاره نفیسه چی ازدست من کشیده... .جاتون خالی اون روزخیلی روزخوبی بودمخصوصوص وقت اب بازی کردن .
(منه مظلوم یه پاکت اب روم خالی شد که خبردادن خانوم.....اومد ماهم گفتیم کجابریم کجانریم رفتیم تودستشویی ها خانومم که دستبردار نبود امد درزدماهم گفتیم بیچاره گناه داره بریم بیرون البته تعدادی مون رفتیم بیرون .منو نفیسه هم رفتیم خانومه...بعدازکلی دعواگفت 5نمره ازنمره انضباط تون کم ماهم بی خیال. اونا یه دیگه التماس می کردن مامی خندیدیم
(اخه دیگه نمره انضباطم نمره ایه فقط یه کم ازدست بچه هاناراحت شدیم که نامردی کردن)
.نسیم کوچولوهم که ازپشت خانوم دررفت.)اا ازبحث اصلی خارج نشیم.
راستش من عیدا سلام بهارودرست نگاه نمی کردم اخه خودشون که نبودن فقط یه سری برنامه ی ضبط شده بودوخیلی هم وسطش برنامه می ذاشتن.وای وقتی توسلام بهارپوریاپورسرخ رونشون داد نمیدونستم چیکارکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عیدم تموم شد من اصلا عصرا برنامه ی سلام بهارونگاه نمی کردم .ولی میدونستم که پخش می شه همون برنامه ی ضبط شده. تایه روز امتحان ...داشتم ودرحال خوندن بودم که صدای اق محسنو شنیدم گفتم برم ببینم که این دفعه چی پوشیدن رفتم ودیدم که برنامه زندس وای خیلی خوشحال شدم.
ازاون به بعد ماهر روزازتوسرویس بافاطی ونفیسه شروع می کردیم به فک زدن تاداخل مدرسه.بدم سرصف هم هرکی هرچی می گفت ما می گفتیم باورکن... (یعنی خودم).توکلاس هم زنگای تفریح یکی ازبچه هایه باحال وبامعرفت می گفت19395منم می زدم رومیزوصندلی خط خط خط تیره گاهی ایستیبیخیش ایزیخیش گاهی خطه گیزینویچججززوگاهی هم خودم ابتکاری می گفتم خط خط
خط خط خط خط خط تیره وبقیه می گفتن 4343
من اون زمانا وقتی محسن افشانی رو سرچ می کردم وب فقط یه دونه بود.
خلاصه ماوفاطی بعدازکلی گشت تواینترنت وب اقا روپیداکردیم بعدم ایمیلشو.فاطی گفت واسش ایمیل زده من واسش ایمیل زدم.من واسش چندنوع خط تیره فرستادم.وگفتم که اگه واقعا محسن افشانی هستی یکی ازاینارو توبرنامت بگو.
خط تیره ها اینا بودن
خط خط خط خط خط خط خط تیره باهمون ریتم خودت
خ ط ت ی ره
خط تیره شق شق شپرق
روزهاگذشتو من جوابی نشنیدم
تااین که یه روز رفتم تو وبش وشانسی واسش نظر دادم کلی سوال پرسیدم وگفتم واقعا تومحسن افشانی یه توسلام بهاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راه اثباتشوتو ایمیلت نوشتم.ایمیلاتو زودبه زود چک کن.
من دیگه امیدی نداشتم واصلا توخیال نبودم کاملا بهش اعتمادکرده بودم که خودمحسنه.
تااین که یه روز اون خط تیره 1 روگفت بعدهاهم دومی رو گفت نمیدونم این خط تیره های من بوده یانه اما اون گفت شایدهم توهم رفتم؟؟؟؟
ازینجابه بعدریزبه ریز خاطراتمه (نیس تا الان نبوده)
روز تولد امام حسن عسگری خواهرم قراربودبا هم کلاسی هاش ازطرف دانشگاه بره مشهد ماهم برای رسوندنش به محل قرار راه افتادیم .اون روز سلام بهاروندیدم ازوقتی که رفتیم خونه تافرداش دلم می خواست گریه کنم اما .... .فرداش رفتیم مدرسه ازتوسرویس حالم گرفته بود وقتی ازسرویس پیاده شدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم واشکام سرازیرشدن .نمی تونستم واسه مراسم صبحگاه بمونم اشکام همینطور داشتن می اومدن همه هم برای اروم کردنم یه تیکه ازبرنامه ی دیروز رو برام اجرامی کردن اما غافل ازاین که من برنامه رو ندیدم وهرچه بیشتر تعریف می کردن من بیشتر گریه می کردم.ساعت اول ریاضی داشتیم گریه اجباری تعطیل شد.بدم امتحان زنگ تفریح من روصندلی نشسته بودم وداشتم به گلی که یکی از بچه ها بهم داده بود نگاه می کردم که همون بچه باحاله وبامعرفته که من بهش می گم عمو اومد جلوم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم پریدم تو بغلش وشروع کردم به گریه کردن.یه کم خالی شدم اما..... .
یادش بخیر من از بس که زده بودم رومیز دستم کبودشده بودونمی تونستم بنویسم اخه هروقت که محیط شادی بود من میزدم .نفیسه به دبیرادبیات گفت که می شه امینه ننویسه من اونجا هی جلزولز می کردم که اره دستم دردمیکنه وازاین حرفا.دبیر ادبیاتم گفت مگه چی شده دستت .نفیسه هم گفت اگه امینه نزنه رومیز کی بگه خط خط خط تیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اه خانوم یه نگاهی به من کرد منم پرورو همین طور نگاهش می کردم ماکه تااخرش نوشتیم حالا جالبیش این بود که بچه ها همه میگفتن خانوم بسه امینه دسش درد می کنه !!!!!!!!که خانم هم گفت امینه نمی نویسه اماشما.... .
خسته شدی دیگه اخرشه.
روز اخر سرکلاس ریاضی همه از هم انتقاد سازنده می کردن که نوبت رسید به نفیسه یکی یکی همه رو گفت تارسید به من .اون گفت که من ازوقتی که محسن افشانی اومده عوض شدم !!!!!!!
من از خجالت نفهمیدم چیکارکنم.
اخی بمیرم چه قدر اذیت شده .نفیسه ی مهربونم ببخشید.بخشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من هروز بعداز سلام بهارکلی دلم میگرفت وحال درس خودندنی برام نمیموند البته قبلش درسو مخشامومی نوشتم ومیخوندم. مثلا من یه کتاب 200 صفحه ای رو تو4ساعت تموم کردم اما بقیه... .برام یه انگیزه ی درسی شده بود.ولی افتم داشتم.
من همش فک می کردم که سلام بهار خیلی زود تموم میشه وهمین طورم شد.برنامه ی روز اخرخیلی جالب بود اماوقتی فهمیدم که تموم شده خیلی بهم ریختم کارم فقط شده بودگریه.فرداشم ازاون امتحاناداشتیم. افسرده شده بودم نافرم .مث بقیه کارم شده بود گریه.
واسه ترانه ی مادری همه جاتبلیغ کردم
واسه کاراگاهانم به همه گفتم که تکرارشوببینن .
من همون روز فهمیدم محسن توکاراگاهان بازی کرده تصمیم گرفتم بشینم تیتراژه شوببینم .نشستیم پاش وناگهان محسنو دیدم وای خیلی خوشحال شدم بابا گفت این همون پسره نیست که توبرنامه ی ...منم گفتم اره همونه.
من خودموخیلی کنترل کردم که کم فک بزنم اما نشد تازه هنوزم داره خاطره یادم میاد .شرمنده اگه کسی هم از این خاطرات داره بگه ما گوش می دیم.خیلی دل می خوادبشنوم.
ولی حالا چه فایده اون ادمی که این همه خاطره واسه منو شما درست کرده حالا مغرور شده
خودشوگم کرده .براش دعاکنین. مادربزرگم همیشه میگه خدا به هرکی هرچی میده ظرفیتشم بده.
ماتااخرش هستیم اما.... همه ی ماپای سلام بهارگریه کردیم شادبودیم وخندیدیم.نمی دونیید وقتی فهمیدم که تمام اون شوخی ها وشیطنت ها واسه خود محسن نبوده وفقط یه بازی بوده چه حالی پیداکردم.ما طرفدارش میمونیم فقط به قول تبسم وفریده طرفدارواقعی اونیه که انتقادکنه نه ازنوع غیرسازنده بلکه از نوع سازنده خداکنه طرف ادم هم انتقادپذیرباشه.ولی باتمام این حرفا ازش خوشم میاد براش ارزویه موفقیت می کنم.میدونم ارزوی شماهم هست.هنوزهم باورم نمیشه که این محسن همون محسنه ودلم هم نمی خواست که این حرفاروبزنم اماحرف گفتنی روبایدزد.
مهربونا خستتون کردم ببخشید این سبدگلم مال تو تابعد.
امینه
خوب برش دار! منتظر چی هستی !!
گفتم که مال تو مال خود خودت.
تا1ساعت دیگه برمی گردم نبینمش ها!!!!!!!
خوبوخوش باشی.
فعلا
سلام...فاطمه ازم خواست خاطراتم از محسن وکیوان یا به قول خودم داداشام رو بنویسم....خب،شروع می کنیم:من اولین بار محسن روتوی تیتراژآستانه دیدم...بعدش ما شدیم آستانه ببین...اون موقع هنوز این جوری از محسن خوشم نمیومد وبه نظرم یه مجری معمولی بود که البته جای پیشرفتم داشت وموفقم شد....
کیوانم اولین باروقتی دیدم که مادوتاشروع شد...البته اون موقع هنوزمحسن نبود که بشه مادوتا...همون جایی که خانم هاشمی اومد ومعرفیش کرد...تواولین نگاه کیوانم به نظرم یه مجری معمولی بود....چند روز گذشت وما شدیم فن این دوتا...هر روزکه می گذشت یه احساس عجیب نسبت به دوتاشون ومخصوصا محسن پیدا می کردم...طوری که همه ی خونواده بو برده بودن که بابا ما ازاین دوتا پسره ی به قول مامانم قرتی خوشمون میاد...الانم که توی فامیل پیچیده...
گذشت وگذشت ...وما هر روز خداخدا می کردم بشه آخرهفته ومادوتا روببینیم....هرپنج شنبه عصرخانواده ی محترم مامی رفت بیرون وماهم به هربهانه ای می شد می موندیم تا...خودتون می دونیددیگه....به خاطر همینم بهم می گفتن کتی...ولی برام اهمیت نداشت...آخه اوناکه از درون من خبرنداشتن وندارن...
همین طور گذشت تاشد آخرین پنج شنبه ی مادوتا....وقتی محسن گفت:فردا آخرین برناممونه...دپرس شدم...نمی دونم چرافرداش یادم رفت آخرین مادوتا رو ببینم...وقتی به خودم اومدم ساعت 4 بود...وهمون طور که فاطمه گفت توی دفتر خاطراتم به خودم فحش دادم ...البته 10خط نه 4خط...وبقیشم که میدونید...خانم بحرینی معلم زبان و......
راستی توی این مدت فکر می کنم یه سه،چاهار دفعه ای بوم سفیدم دیدم ولی داداشم نگذاشت دیگه ببینم.....
حالاعید نوروزوسلام بهار...ازشانس بد ماعروسی داداشم توی اسفند بود وهمه ی اقوام عروس و دامادو خونوادشون رودعوت می کردن،به طوری که عقده ی یک بار غذاخوردن در منزل به دلمان مانده بود...همون روزاول دعوت ناهار،خونه ی مامان بزرگ بودیم...این قدر بروبیا بود که اصلا نتونستم سلام بهار رو ببینم...ولی از فرداش هرجا که دعوت بودیم،من تا سلام بهارو نمی دیدم پامو از در خونه بیرون نمی گذاشتم...
بگم از روز تولد آقا محسن،11فروردین... که یه اتفاق بد افتاد...یه دعوایی توی خونه شد که بانیش من بودم...
توی دفترممنوعه که احساسم رو راجع به افرادمی نوشتم وحالا سوزوندمش،اولین نفر محسن بود...
یه بارم که با فاطمه شرط بسته بودیم که اگه من امتحان تاریخ بالای19شدم،سلام بهار اون روز رو بشرحم....منم19/25شدم... سلام بهار اون روز رو ضبط کردم...هنوزم دارمش...وقتی دلم واسه سلام بهارتنگ میشه،بهش گوش میدم ومی خندم،بعدشم یه ساعت اشک می ریزم....
سر اون سوتی من اگه نباشم کی واسه همیشه برنامه اجرا می کنه...خدا می دونه چقدر جیغ زدم...که البته چشم غره های مفصلی هم نثارم شد....
آخ...داشت یادم می رفت...من واسه سلام بهار نامه فرستادم....
اما از آخرین سلام بهار بگم که بعداز تموم شدنش یه دوسه روزی عصرا سرساعت6که سلام بهار پخش می شد،گریه بازار بود...
آخرای اردیبهشت که پیروزی شده بود قهرمان لیگ برترو...(ما که میگیم نه استقلال نه پرسپولیس...فقط منچستر....)توی خیابونا داشتیم ول می گشتیم که یه پسره اومد جلومون وشکلات داد بهمون...جلد شکلاتش قرمز بود...خوردیمش...همین طور می رفتیم و پوست رو تو دستمون مچاله می کردیم که یه دفعه روشو خوندیم...نوشته بود کیوان...باورتون نمیشه...نمی دونم واسه چی این قدر ذوق کردم...وسط خیابون توی ماشین داد میزدم کیوان واشک می ریختم...همه هم جوری نگام می کردن انگار دیوونم...
آهان...قسمت سوم کاراگاهان که محسن نقش علی آقاروبازی می کرد...من هیچوقت نه تیتراژاول کاراگاهان ونه تیتراژآخرشو نمی دیدم...درنتیجه با اسم محسن مواجه نشده بودم...4شنبه8/3/87وقتی کاراگاهان می خواست شروع بشه از داداشم پرسیدم هیچ سریال یا فیلم سینمایی دیگه ای به اسم کاراگاهان نیست؟(آخه یه جا خونده بودم که محسن توی کاراگاهان بازی کرده...احتمالم نمی دادم که این کاراگاهان باشه)داداشم گفت:نه...
اصلا حواسم به تلویزیون نبود...صفحه رو می دیدم ولی داشتم فکرمی کردم...که یه دفعه آقا محسن از زیر ماشین اومد بیرون... داداشم گفت:همون پسره ای که می گفتی...گفتم کی؟کدوم پسره؟...که یه دفعه چشمون به جمال محسن خان روشن شد... از هیجان تا صبح خوابم نبرد...وهمون طور که فاطمه گفت ساعت دقیقا2:47 نه ساعت3 به فاطمه پیام دادم...البته این ازعادات منه که بچه رو نصف شب بیدار کنم...
شاید بگین من دیوونم...خب هر(...)دیوونه ست...بچه ها من واسه داداشام نذر کردم...واسه کنکور...البته هرسال واسه ی همه ی کنکوریا می کنم ولی امسال واسه محسن وکیوانم جدا نذر کردم...یا مثلا هر وقت مشکلی پیش میادونمی تونم بوم سفیدو ببینم ازشون معذرت می خوام...البته ناگفته نماند که شبم خوابای وحشتناک راجع بشون می بینم....
یه نفرم تو فامیل ماهست(پسردخترعمه م،رضا...)کپی محسنه...فقط چشاش سبزه...ازش عکس ندارم ولی اگه پیدا کردم حتما می ذارم که خودتون ببینید....اینو داداشم کشف کرد...داشتیم سلام بهار می دیدیم،ییهو گفت:رضا....گفتم:چی؟گفت:بابا امیررضا....ویه ساعت برام توضیح داد که منظورش کیه...
ترانه ی مادری:اولین نفرتو خانواده ی ما داداشم تبلیغشو دیدوداد زد:سحر...افشان الدوله...(چه کنیم دیگه...بااین اسم صداش میزنه،کاریشم نمیشه کرد...)ولی تا اومدم،تموم شد...دیگه از پای تی وی جم نخوردم تا دیدمش...
خاطره درباره ی محسن وکیوان زیاده ولی وقت ندارم بنویسم....چون باید برم دکتر...دوستتون دارم...
سحر
|
بهانه ما ![]()
يكي بود يكي نبود, زير گنبد كبود هيچ كس نبود ...
Home
|